تبليغاتX
نی_ما

برای اولین بار بود که هوای دیدن کسی را می کردم. به اتفاق یکی از دوستان صمیمی، همانی که سالها روی پل انتظارش را کشیده بودم، به کافه ی آنطرف رودخانه رفتیم و تو خوب می دانی که برای من چه معنایی دارد این به کافه رفتنها و تلخ قهوه خوردن ها. مادرم همیشه از این همه پولی که می شود جمع کرد و نداد به یک فنجانِ ته نشین شده ی قهوه، حرفی داشت برای گفتن. هنوز هم حسرت تغییر رشته  را می خورد، بعد از این همه سر کلاس نرفتن ها که نیمی از عمر پسرک سفید توی عکس اش را پر می کرد. نشسته بودیم و از انتزاع ابرها حرف می زدیم، همیشه دلم می خواست ابری را بالای سرم داشته باشم برای باران و یکی را آنطرف تر، با فاصله ای نسبتن معقول به عقل من، برای برف. گفتم این یکی را می خواهم برای تو. که با هم برف بازی کنیم هر وقت که دلت هوای برف و بازی برداشت. چیز دیگری نخورده بودیم. اینجا توی کافه های تهران به سلامت ما زیاد از حد توجه می کنند. نه سیگار و نه هیچ چیز گرم و سرد دیگری که به جسم آسیب برساند. با گونه های گل انداخته، این اصطلاح او بود برای سرخی ی صورتم، زیاد حرف می زدیم و برای نوشتن نقشه ها می کشیدیم. همیشه خوش خط بودیم.  نقشه های زیادی از تهران و محله های قدیمی اش با هم تهیه کرده بودیم. ضمیمه ی خیلی از چیزها را نگاه می داشت. به مادرش گفته بود همه ی این اتاق ضمیمه ی هر بارِ ملاقات هاش بوده.  گفتی همان چند روزِ از دریا دوری ات را توی اتاق پهلویی می خوابیدی، گفتی، می خواستی بیایی روی پل و تمام اتاقت را یکجا به دریا بریزی، گفتی همه جا یادی از من داری برای افتادن. گفتی حالا به جز این اتاق جای دیگری خوابت نمی برد. به مادرم گفته بودم که از آینده دل خوشی ندارم. همیشه می ترسم از این همه آفتابی که هر روز مدام توی این همه سگ دوی هایی که دارم و باز هم یک عدد هست برای گره خوردن به دیگری که تو بگویی همیشه هشتمان گره نهمان بوده. خوب این همه ترس را می شود جایی خالی کرد. گفت از یک مانیفست کارگری شروع کنیم. طرحش را ریخته بود و شروع کرد به نوشتن کلمات پشت سر هم:

1_ همیشه کاری برای کردن هست.

2_ همیشه کسانی که پول دارند راحت زندگی می کنند.

3_ همیشه کسانی که پول ندارند سگ دو می زنند.

4_ همیشه ما سگ دو می زنیم.

5_ همیشه شما راحت زندگی می کنید.

خوب یادم می آید وقتی که کاغذ را از زیر دستهاش کشیدم، مثل این بود که پستان بچگی های مادرش را گرفته ام، اشک توی چشمهاش خون بود و مجالی برای حرف زدن نبود بین این همه نفس عمیقی که داشت می کشید و احتمال سکته می دادم برایش. گفتم فکر نمی کنم این کلمات مناسب طرحی با این جدیت باشد. سکوت کرد و یادت می آید که از در آمدی تو؟ آفتاب پشت سرت، بیرون پنجره غروب کرد و سرخی چشمهاش را به آسمان داده بود و نمی دانم حالا از کدامتان بگویم، از اینکه دریا چه رنگ عجیبی داشت با آمدنت، یا از مردی بگویم که روی دستهای من بلند شد و از زندگی فرار کرد.

 

 

 

 

 دیوار

+

به سینه ی خوابهای مادرم محتاجم*

 

1

به مهمانی ی آبله ها رفته بودیم، نمی برداشته بود دیوار. سال ها بود که فاضلاب شهر راه باز کرده بود این پشت. از سنگ و خاک که باشی زیاد بد نمی شود این گند- اب، اولش. از صورت اما حالا بیرون زده باشد انگار. آبله زده بود صورت دیوار، جا به جا لکه های زرد چرک بود و تن بی رمق دیوار. دل به حالش بسوزانی می گیردت. می خواهی برش داری. بیرون ببری. دوایش آفتاب است، می گویند. کنار پنجره که بود از این خبرها نمی شد. حالا هم اما کنار پنجره است. از وقتی که فهمید چه می شودش از پشت، خنجر خورده باشد انگار، از تاریکی، از شب. ابله آنوقت بود که آمد. ترس از خنجر بود که آمد. خنجر از تاریکی بود که آمد. آبله از تاریکی بود که آمد، آنوقت.

 

 

2

دو روز که از هر زخمی گذشت، تازه یادش افتاده باشد انگار، آنوقت زردش می گیرد. زرد-آب می شود روی پوست باز شده. بعد از دو روز درد زخم کم که شد، یادت که داشت کم رنگ می شد، تازه، زرد می آید. مثل آبله که آمده بود روی دیوار چند وقت پیش. زرد می آید که رنگ یادت زرد باشد. بعصی خطها، خط خوشی می شوند. مثل خط پوست زیر ناخن. دیگری ها خوش اند به عمق گوشت. یادم نمی آید چه وقت آبله، چه وقت دیوار؟ همیشه فکر می کردم آفتاب را که دریغ از زندگی کنند، آبله چیز بدی است. این چند روز بعد از زخم یادم داد که غنیمت آبله را باید داشت. گفتم، خورشید جان،یادت می آید از شب های تنهایی؟ گفتم: برادر. آدم. گفتم خون برادر ریختن ندارد. چقدر برای من خوت سخت است. جریانی دارد این، سرعتی دارد، ریختن ندارد، سرعتش را هم که بالا ببری انگار کن که ریختی اش. گفتم: ریختن ندارد، مال من هم که باشد، حتی. گفتی: به خودت می زنی، گفتی: به کاه دان زدی. گفتی:..... یادم نیست چیزی گفته باشی. یکهو پریدم روی تخت و گفتم: به اینها بگو امیر، خون برادر ریختن ندارد.

 

 

 

به دیوار

 

+
از دستهای آبیش بالا که می رفتم از گردن می افتادم و با چشمهای نیمه بازٍ خواب و بیداری٬ برای گورم چراغ سفارش می دادم.

 

دیوارٍ کوتاه

+

 

کنار پرستو که یادش به خیر نشسته بودم و از دریاهای آبی و آسمان طوفانی گپ و گفتی می کردیم و زیادِ از حد پا دراز کرده بودیم و دستم روی شانه اش بازی می کرد بی که از عاقبت این حرارت چیزی بدانم. می سوختم اما شیرین باشد انگار، بیشتر دل به دریای توی حرفهاش می زدم و سبک می شدم روی ابرهای آسمان آبیش. یادم نبود پرنده که خیس شد، مرغ آبی اگر نباشد، پرهاش به هوا نمی گیرد دیگر. همراه باد با موهاش قاطی شدم. چه عطر خوشی دارد این موها. گفتم اینها را از کجا آوردی؟ پیش از جواب پریدم توی حرفش که تازه داشت یخش آب می شد. گفتم سی مرغ! سکوت کرده باشم انگار. خودم جا خوردم. سنگین شدم. باد قطع شده بود و بین این همه حصار گیر افتاده ام و راهی برای فرار نیست. گفتم این، این مرغ ماهی خوار!!! مگر می شود کسی به ماهی صدمه زده باشد؟ دستم را به شانه هات تکیه دادم و بی اختیار چشمهام باز شد. مثل این بود که خواب بد دیده باشی و یادت که هست یکبار توی خواب چطور از شانه ات گرفته بودم؟ می ترسیدم که از جایی بیافتم. می ترسیدم چشم باز کنی و من از این ارتفاع پلک سقوط کنم بی امید زنده ماندن. بیدار شده بودم و بی که خیس شده باشم هوای آب تنی به سرم زد و می خواستم که خیش باشم انگار. این « بی » توی جمله هام یادگار تمام خوابهای آشفته ای است که در آغوشت می دیدم. بلند شدم. باز همان کنار پنجره. به ستاره نگاه می کردم و با تو حرف می زدم. هیچ گاه ماهی از عید این سفره تا سفره ی سال عید بعدی دوام نمی آورد. عمر ماهی، عید است و عمر خوابهای من همان یک غروب گرفته.

 

 

به دیوار

 

+
وقتی هزاران نشانه

بی رحمانه

پرنده را می پایند

چمدان را به کدامین قصد

باید بست؟

 

 

پیر تاج

 

 

به الف٬ ح

به دیوار لخت روبرو خیره بودم و شیار رگهایش را پی می گرفتم که هر چه پیرتر زنده تر شاید٬ رگها نشانه ی پیری اند روی صورت دیوار. همشان به یک جا می رسیدند. مادرم همیشه می گوید این قلب دیوار است. از همین جاست که این شیارها شروع می شوند. گفتم این قاب را نباید که برداشت. نمی توانم. نمی شود. هزار و سیصد و چند بود که اولین چکش میخش را کوبیدم. از این روز خبرم نبود. از امروز. از هزاره ی بعدی. به آدم گفتم٬ خون برادر ریختن ندارد. پدرم را توی آینه می دیدم.با هم بزرگ شدیم انگار. مادرم را وقتی دید با هم بودیم. گفتم خون برادر ریختن ندارد بابا. تراژدی از جنس ایرانی که باشد دیوار خراب می شود. راهی نداری جز از ریختن دیوار. آنقدر پیر می شوی که از زندگی می ریزی. گفتم به قیمت اگر باشد می دهم. این دیوار اما گفتی٬ که حسرت را جایی از خیلی های دیگر زنده کرده. نگفتم که باورت نمی شود٬ من هم حسودیم می شود به خودم. این همه خواهر و دو برادر؟ آدم چیزی نگفت. می خواست خون برادر بریزد و جان زندگی توی رگهای شجره اش شاره شود. گفتی خون برادر ریختن ندارد. توی آینه نگاه کردم. پدرم را نمی بینم . آن قدر پیر شده باشد انگار که نبینیش دیگر. گفتم بیا. گفتم این همه چیز که دادی من نخواستم. گفتم زندگی ای که دادی من نخواستم. حالا یکبار آمدم. تنها می خواهم که باشی. نمی شود که بکاری و بعد توی جنگل. بین این همه هرزه گیاه رهایم کنی. گفتم بیا. گفتی که من تبر برداشتم و به جایی از خودم که ریشه ی تو٬ که قلب من است٬ زدم. گفتم بیا. تنها  بیا که این دیوار دارد پیر می شود بابا. حالا که با هم بزرگ می شویم. حالا که تو بزرگتری. حالا که جوانیت را می بینم. چقدر دلم می خواهد که با هم باشیم. وقت تولدم را خوب به یاد دارم. چقدر شیرین بود و تمام اش را تا حالا از برم. گفتی انتفاعی است این همه یادهای من. گفتی جاهایی پاک شده دارد. گفتی حالا برای این بن بست گریه نکن. بزرگ شو. برو که یادت بخیر. من از یاد بود و یاد گاری بدم می آید. گفتم بیا. توی دستی که سرت را گرفته بودی خیره بودم و گفتم بیا. می دانم٬ چقدر دلت می خواست که خودم روی پاهام بلند شوم. از توی چشمهات می فهمم. اما گریه می کنم. رسم بچه هاست. چه رسم بدی. اما برای غریبه ها لجبازم. اشکم را می خورم. برای تو اما از جا بلند نمی شوم. داد زدم که بیا. دستم را دراز کرده باشم انگار. نمی خواستم روی پاهام بلند شوم. باید که می آمدی. دستم را می گرفتی. بعد خودم بودم که بلند می شدم. گفتم بیا. نگاه کردی. حرف می زدی. گفتم تو مرا از حلب آوردی. گفتم صدای خوشی داری. گفتم دلم به این شهر با تو گرم است. ترسیده باشی انگار. گفتی باید که راه رفتن را یاد بگیرم. از ترس خستگی اما هیچ وقت یاد نخواهم گرفت. همیشه گفتی که می ترسم. گفتم تا حالا هم که نترسیدم برای دستهات بود. برای بهترین آب نبات های بچگیم هم٬ دستت را رها نمی کنم.  

 

دیوار

+
عکس ها شاهدان تاریخ اند.*

 

 

نفس های خداحافظی را کمی کشیده کشیده می بلعیدم. همیشه از خواب می ترسیدم. از خواب خداحافظی که بیشتر. برای همین بود که نمی خوابیدم. از بیدار نشدن٬ دروغ٬ شک٬ خودم وقت بیداری٬ از همینی که حالا هستم٬ همیشه از اینها می ترسیدم. از این که وقتی بمیرم به همه چیز پشت پا می زنم. به زندگی محکمتر از هر چیز دیگر. کسی به ما یاد نداده بود که اعتماد کنیم. اعتماد کردن را زیر بوته یاد گرفتیم. یک جای دل که قلمه می خورد به جایی از کسی٬ آن وقت اعتماد کردنمان می گرفت. هر چه دیگران تیشه بردارند که ریشه نکنیم٬ سم بپاشند که دل نبندیم٬ هر چه که باشد این شاخه از این ها که گفتم محکمتر است. خدا دروغ نمی گوید. وقتی به خدایی برگزیده شد٬ یعنی دروغ نمی گوید. اعتماد نطفه می کند. چه می شود اگر خدا هم دروغ گفته باشد؟ روی زمین بند نمی شوی. اینجا همه دروغ می گویند. خدا دروغ که بگوید٬ دروغ هم زیر سئوال می رود. حقیقت چه می شود؟ کجاست؟ توی همان تیشه های بلند کفر؟ توی همان سم م مهلک بی ایمانی؟ به خدا دل بسته بودم. به خدایی پذیرفته بودمت. یکهو تمام المپ زندگیم ساعقه خورد. دروغ که گفتی آتش ابراهیم زدی به دامنم. ابراهیم نبودم اما٬ سوختم. خاکسترم به باد رفت توی این همه سال دلدادگی. خودم با دستهای خودم بردمش کنار رودخانه٬ به آب دادم خاکسترم را. اینبار نیت کردم که نفس های زندگی را بشمارم. شاید یکجا٬ بیاید دستم. شاید اینبار فهمیدم چند نفس دور از مرگم. شاید دست سرنوشت٬ همین دست بازی گردان٬ دست از چرخاندن عروسک ما برداشت. از چدن که ساخته نشدم. خیلی باشم به استقامت چوبم. عروسک چوبی همیشه خوش ساخت تر است. می دانم. خوب می دانم. به همین دلیل کوچک قرار بر این شد که تا وقتی تکه تکه گوشه ای نیفتادم٬ بازی بگیرندم. نقش هایم تغییر می کند. کور که شدم٬ نقش آدم کوری که چشم ندارد و دلداده ی خورشید است. لال که شدم٬ نقش آدم لالی که عاشق کوه است. کر که شدم٬ نقش آدم کری که دلبسته ی زبور داوود است. هر چه باشد این دستها٬ برای چرخاندن ساخته شدند. من هم برای چرخیدن. به خدا شکایت بردم. تمام زندگیم را برایش گشتم. گفتم. گفتم آمدم که اعتماد کنم. می خواهم عروسک تو باشم. یعقوب که نیستم٬ پنجه توی پنجه هات نمی اندازم. التماس دستهات را می کنم. گرمی ی دستهای خدایی ات. به همین دستها بود که ایمان آوردم. خدا دروغ نمی گوید. مدام زمزمه می کردم. دروغ نمی گویی. تا دم مرگ٬ همین پیشتر نزدیک٬ دروغ نمی گفتی. باور نمی کردم. حالا خدا دروغ که بگوید٬ سینه هوا را پس می زند. این هوا هم دروغ است. اصلن هر چه هست٬ نیست. هر چه نیست٬ هست. صبر نکردم که روی دستهات جان بدهم. نفس گرفتم. گذاشتم خالی از زندگی که شدم٬ یکهو همان چند نفس کشیده را بکشم و بمیرم. این جوری جان نمی دهم زیر دستهات. خدا که باشی غایت همه ی بودنی. می فهمی؟ اما خدا هم که از المپ فرود آمد دیگر به قربانی هم نمی ارزد. زندگی را روی دستهای خودم گذاشتم. آمدم بودم قربانی ی تو باشم. آمده بودم به یمن خدائیت٬ قربانی بدهم. خدا که دروغ بگوید به لعن هم نمی ارزد. کافر شدم. جنازه که دین ندارد. این همه گفتم جنازه. گفتم ندارد. همه چیز که نبود٬ ایمان مومن خاک نمی شود اما. پاک نمی شود. کافر شدم. جنازه ی کافر چیزی ندراد. برای گرگهای تشنه هم که پیش بکشی٬ لب بر می چینند از این همه نفرت. خدا به شیطان دروغ گفته بود. شیطان عزیز بود. خود ایمان بود. خدا دروغ که گفت٬ ریشه های قلمه خورده به دل٬ ریشه های اعتماد خشکید. آن وقت خدا بود و دیگر هیچ. حالا داد زدم. همه ی زندگی را از سینه ام بیرون پاشیدم. بیا٬ این همه ی ایمان من بود. به بهای زندگی کفر پیشه کردم. به شیطان اقامه می کنم. می دانم که دروغ می گوید. می دانم اما ایمان ندارم. تکبیری که آنجا خواهم گفت٬ تکبیر کفر است. تکفیر دروغ و تظاهر. خدا دروغ که بگوید٬ دیگر چیزی نمی گوید. سکوت.

 

 

 

دیوار

 

«شاه اگر جرعه ی رندان نه به حرمت نوشد

التفاتش به می صاف مروق نکنیم»*    

+

یکهو دیوار روی سرم خراب شد. مردم.*

 

 

 

آخرین باری که دیدمش چند روز پیش بود.

سر درد داشتم.

این روزهای آخر زیادی کم خواب بودم.

به وضوح می دیدم چند سالی است که از مردنم می گذرد.

شناسنامه ی سنگی اما هنوز صادر نشده.

به این دو متر خاک هم نمی شود دل بست.

آنقدر زمین گران شده که ترجیح می دهند مرده ها را بسوزانند.

از ترس کرمها دلم با آتش بود پیشترها.

در طبقه ی ما، دل به همین یک وجب خاک خوش است.

این را هم که دریغ کردند.

اصلن سر دردهای چند روزه ام به خاطر همین فکرهاست.

نگران خودم نیستم.

چیزهایی می شنوم که تا دیروز کس دیگری می شنیده.

من هم تا دیروز چیزهای زیادی گفتم.

امروز اما لحنم تغییر یافته.

دیگر به هر کسی هر چیزی را نمی گویم.

به خیلی ها هم چیزی نمی گویم.

فعل گفتنم را جور دیگری صرف می کنم.

زبان دیگری شروع کردم.

مادرم را عوض کردم تا زبان مادری ام را خوب یاد بگیرم.

از وقتی مردم اختیار کارها دستم خودم است.

زود دلگیر می شوم.

دیر خسته می شوم.

همیشه مریضم.

به گمانم مردن از سر درد هم بیشتر درد دارد.

یا شاید سر درد از عوارض مردن است.

هر روز برنامه ریزی ی جدیدی دارم برای وقتهای مردگیم.

فکر می کردم مرده ها همیشه خواب هستند.

از بی خوابی اما دارم می میرم.

نمی دانم اگر اینبار بمیرم چه می شود.

تصوری از این مردن ندارم.

آمده بود که سری بزند و برود.

سر درد داشتم.

وقتم نبود.

از خودش که بپرسی می گوید: وقتم نبود.

چیز زیادی نگفتم.

دور چشمهام گود رفته.

سایه انداخته پلکهام.

زیاد تعریفی نیستم دیگر.

گفتم دارم می میرم.

دارم از کوره در می روم.

زیادی سرد و گرم چشیده ام.

آنقدر که این روزها ست ترک بردارم.

گفتم کمی بخواب.

مرده خوابش نمی برد اینجا.

اگر بمیری گریه نمی کنم.

اما با بی خوابی چه می کنی؟

آنوقت می آیم و از آن همه روز های خواب برایت حرف می زنم.

با هم گریه می کنیم.

می دانی گریه برای مرده میمون نیست؟

خوش به حال کسی که هویت پس از مرگ ندارد.

شناسنامه ی باطل ندارد.

امضا ندارد.

عکس ندارد.

لبخند ندارد.

خوش به حال کسی که جنازه ندارد.

این طوری که من هستم خوب است.

می شود رفت توی دشت و با کسی که نمی شناسی خوابید.

باد که بیاید روی عرقت نمی نشیند.

عرق نمی کنی.

نباید چیزی را پاک کرد.

آن روزها می فهمیدم که زندگی پاورچین پاورچین دور می شود.

آن قدر گذاشتم که برود تا دیگر نبینمش.

دور که شد، دیگر ندیدمش که، آرزوی بودن کردم.

حالا می آیی توی این سر درد ، دستم را بگیری، کلمه بپوشانی ام، این دستها اما، کمی از دراز تر بلندتر است، بی قواره می شوم با این ها، این چند دست لباس را که نمی شود به همه پوشاند، اصلن مردم که یک دست لباس سفید برای خودم داشته باشم.

بی آستین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیوار

+
دختران مرداب به فاصله ی میان دستها می آویزند٬ و نیلوفر به ناخن پوسیده قناعت می کند. این حدیث دوباره تکرار٬ آیه های رمزی است ـمیم نون الف ـ ارجاع من به فاصله ی بی نهایت چشمهات. *

 

 

 

اقای الف ح عزیز

خاطرتان اگر باشد ـ که بعید می دانم چیزی به یاد داشته باشید ـ گذر زمان را همیشه مثل تکه سنگی از بالای کوه می سراندید روی سرم٬ که زمان می گذرد و این روزها فراموش می شود. حالا این همه سال گذشته٬ آمدم بگویم که خاطر مبارک ما از آن روزها پاک که نمی شود هیچ٬ مثل قالی ی کاشان هرچه پاخور باشیم٬ بیشتر جا می افتیم توی خودمان. غرض تنگ کردن خلق شما و تنگ کردن عرض روزتان نیست٬ طولش که به هر حال کم و زیاد نمی شود. راستی کاکتوسی که یاد روزهای با شما بودن بود را چند صباحی است که یادگاری بخشیدم به یکی از همین از ما بهتران. زبان تیزی داشت و آفت بردار هم نبود. گفتم این چند خط را برایتان که نوشتم٬ آن وقت می روم کنار همان دیوار نارنجی ی اتاقم٬ سرم را  تکیه می دهم به سرتان٬ با صدای نجوا در گوشتان زمزمه می کنمش. این یادگاری سرتان بهترین هدیه بود. لطف کردید که سرتان را نبردید. حالا این شبها به چشمهای خیرتان خیره می شوم که یادش به خیر٬ آن روزها یک سر داشتید و هزار سودا٬ امروز اما یک سر دارید و بی سودا.

 

دیوار

+

هَذِهِ جَهَنمُ الَتی کُنتُم تُوعَدون(یس/ آیه 63)

 

 

امتداد این کلمات به جایی توی کویر سینه ام بر می گردد که سالی است باران نزده. توی برگه هام می گشتم٬ جایی توی ویترین٬ دیدم که این جمله را عربی نوشتم. جهنم بود آن روزها٬ دریغ از یک لیوان آب خوردن. آمدم پای درختی که با هم کاشتیم٬ ساده که بگویم٬ گریه می کردم پای تمام روزهایی که باطل شده بود توی تقویم. دلم برای لحظه ای به حال خودم سوخت٬ گفتم رفیق عجیب دردم می آید. گفتی می دانی و دردت آمده باشد انگار٬ سرم را گرفتی روی سینه ات٬ یادم نمی رود که پای پنجره بودیم آنوقت. گفتم تمام شدم٬ گفتی تمام اگر می شدم نمی بخشی خودت را. گفتم دلم به جایی گرم نیست٬ چیزی نگفتی اما نوازش دستهات حرف می زد. آنوقت ها به قول خودمان: یعنی ما شاعر بودیم؟ هی سطر ها را نیمه کاره ول می کردیم و یک صفحه خط که می نوشتیم دلمان به شعر گرم می شد. به شعرهام می خندیدی که شاید بهتر از این هم می توانستم و چیزی نمی گفتی. حالا  نگاه که کردم دلم برای آنروزها تنگ شد٬ می بینی چقدر ساده می شود از این چیزها حرف زد؟ این نوشته ها ادب ندارند٬ ادبیات نیستند٬ ادبیات چی نیستیم٬ شکل تازه ی نامه است٬ نامه های سر گشاده٬ می نویسی برای کسی و باز می گذاری تا شاید بیاید و بخواند و بعد اگر دستش به جواب رفت چیزی بنویسد.

این روزها دلم به آمدن نیست٬ پنجره تمام شد. دیدی؟ ما را هم توی همان اتاق های تاریک ساختمان روبرویی حبسمان کردند. دیگر صبحها طلوع خورشید را سانت نمی کنم٬ دلم به شب بیداری قدیم ها نیست. دلم به کاری نیست. به این کنج عادت کردم و بیرون نمی روم٬ آنقدر اینجا می نشینم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. می گویی بیا٬ می آیم. اما بیایم هم چیزی تغییر نمی کند. انگار هم اتاق تنهایی شدم. دوست تر دارم که بنشینم و بگویم دلم برای دستهات تنگ شده. می بینی انگار مریض شدم رفیق. از همان اول٬ یادت که می آید٬ همیشه یک جام افسرده بود. لای همین نامه های بی ادب قدیم تر ها می گشتم که یادم از تمام روزهای هم نشینیمان گذشت. انگار مثل دختر ها حسود شده باشم. اصلن مثل دختر های توی عادت عصبی شدم. راستی چندم ماه است؟ من که دیگر ماه را نمی بینم. وقت عادتم نیست؟ گفتم بیایم و چند خط بنویسم که آن طرف خط گوشی زنگ نخورد.

- سلام.

- سلام. معلومه کجایی؟

باز هم مثل همیشه چیزی نیست برای گفتن و این وقتها می گویم دارم می آیم. انگار با آمدنم همه چیز تمام می شود. راستی دارم می آیم٬ خانه ای؟ پشت در نمانم که دلم از پشت در ماندن می گیرد. چقدر زود بزرگ شدیم. سر بر گرداندیم و همه چیز یکباره تمام شد. امسال عید هم می آید و به رسم خودش تمام می شود. همه ی روزها محض شب شدن انگار می آیند. بعد هم که خوابی در کار نیست٬ توی خوابهایمان از بیداری بیشتر خسته می شویم. همین چند وقت پیش بود که گفتی تو هم دیگر شبها پر کار تری و صبحها خسته تر.

قرارمان باشد پای همان درخت آبی که دو سال پیش عید با هم گرفتیم٬ یادت می آید؟ درخت تک شاخه ای که شب خواب است.

 

به اتاق آبی

+
 

۱

بوی شمعدانی

از پشت شیشه های آسمان

سایه ی ابر بی قواره ایست

روی خیرگی ی چشمهای مسافر

 

۲

جنازه قد که می کشد

زمین بهار در ضمیر خشکیده ی گیاه

رگیده می شود از انعکاس سبز آسمان

در چشمهای شمعدانی ی مرده

 

۱-۱

بهار حرف تازه ایست برای شنیدن

می شنوی؟

این حرفهای تازه ی بهاری

تکبیر نماز بی وضوی مسافر است.

 

 

 

 

از تابلوها

+
دیوارها مقبولیت شرعی ندارند*

 

 

در باز شد. دخترهای تازه به ابر نشسته یکی یکی یا دوتا دوتا یا چند تا چند تا آمدند. مثل گربه کمین کرده بودیم. بسته به اعتمادی که هر کسی به خودش داشت٬ شکار انتخاب می شد. سهم من اما همیشه دست خالی ی خودم بود با یک چمدان نقشه برای فردا. فردا کش پیدا کرد تا امروز که چمدانم را از نقشه خالی کردم٬ لباسهام را تویش گذاشتم. به همه می گویم از سفر می آیم. هر روز صبح با چمدان می آیم و با نگاهی پر از غربت به اطرافم٬ کلید می اندازم توی در و می آیم روی تختم که هنوز گرمایش را می شود حس کرد. بعد ظهر بیدار می شوم به چند نفر زنگ می زنم. به خودم خوش آمد می گویم. کجا بودی؟ چند وقت؟ بعد از خاطراتم می گویم که هر بار اتفاقی عوض می شود. نه که فراموش کنم یا دروغگو فراموشکار هم می شود٬ می خواهم تنوع داشته باشم٬ نو باشم برای خودم. برای تو اما هیچ خاطره ای ندارم. خورشید که باشی سخت می شود. از خوابهایم برایت می گویم که دیوار چین گل شده بود و اگر بیدار نشده بودم حتمن از آن بالا نیفتاده٬ روی هوا سکته می کردم. بعد دیگر کسی نبود که برایت حرف بزند.

 

 

کوچه

+

مردن برای هر کس تجربه ی تازه است. *

 

صدا بالا گرفت و از خیرگی به پیرمرد دست برداشتم و رهاش کردم با قطره هایی که از سرم به ناز می چکید و رفتم چند اتاق آنطرف تر که صدا بود و از کنار طاق در جم نخوردم٬ انگار میخ شده باشم٬ جلو نمی رفتم و قصدی برای برگشتن هم نداشتم٬ کم کم شلوغ شد و مسئولین امر یکی یکی از وسط یک خواب شیرین می افتادند توی این واقعیت و شلوغی که تنها برای چند نفر اضطراب داشت و تنها کسی که دردش می آمد من بودم٬ خودش هم درد نمی کشید٬ انگار خوشحال باشد و بی تقلا تن داده بود به سرنوشت. دستهام هر کدام زیر بغل آنطرفیم خشکیده بود و یخ زده بودم. با نگرانی دنبال راه چاره ای می گشتم که صدایی خواب آلود دوید به سمتم که: پیر بود یا جوان؟ بی اختیار و با تاثر که فکر می کردم کل این ماجرا باید داشته باشد گفتم: پیر. سری تکان داد و باز برگشت توی رختخواب. کلافه از این که بیدار شده بود. راستی اگر همه راضی بودند چرا من این همه افسوس می خوردم؟ پیر بود و همراه هاش هم خسته از این اتاق به آن اتاق رفتن و دکتر ها هم که جواب کرده بودند٬ همه چیز استقبال می کرد از این واقعه٬ بعد برگشتم و هی چند دقیقه یکبار می رفتم برای سیگار و فکری شده بودم که مرگ چیز ساکتی است. اصلن سر صدا ندارد و همه می میرند یک روز. این را همین پیر مرد روبرویی مدام تکرار می کند و با این حال باز خیره می شود به قطره های سرم و انگار لجبازی کند برای زنده ماندن. اما نمی فهمم که چقدر زندگی می تواند نکبت بوده باشد که اینها هم که می آیند اینجا٬ روی این تختها و می دانند که آخرین لحظه های بیداری است٬ چرا باز هم مدام می خواب اند؟ شاید برای اینکه توی روئا زندگی ی نکرده شان را باز بسازنند و این روزها ی آخر را توی رویا خوش باشند. پس حتمن در اولین فرصت باید بروم به یکی از همین مراکز و هر چه سریعتر بستری شوم٬ آخر من مدام توی رویا زندگی می کنم و تا از داشتن چیزی مطمئن می شوم همان موقع می فهمم که این یکی هم رویا بوده. به پیر مرد وقتی داشت توی یک کیسه ی در بسته ی سیاه از بخش بیرون می رفت و دیگر نفس نمی کشید سیگاری تعارف کردم و به احترام تمام زندگی ی نکبتش به زندگی برگشتم.

 

 

 

کوچه

+

وقتی کسی قوه ی تخیل نداشته باشد٬ مردن برایش مهم نیست٬ اما وقتی داشته باشد ثقیل است.*

 

زیاد نبود که مردم از انقلاب و این جور چیزها حرف می زدند٬ هر سال به این جای تاریخ که می رسیم تکرار می شود آن همه جوانی که کرده اند این پیرمرد های امروزی. پدرم حرف که می زند از آن روزها چقدر سرخ می شود و یاد خیلی ها می آید توی سرش٬ می شود این را فهمید و قبل تر ها که سئوال نمی کردم به همین سرخی ی گونه ها کفایت می کرد٬ اما حالا که پی اش را می گیرم چقدر کلمه دارد برای آن روزها. از روزهای غربتی که کشیده٬ از روزهای فرار از انقلاب و با سر افتادن توی یک انقلاب دیگر و بعد باز هم با سر افتادن توی یک انقلاب دیگر٬ این آخری اما تا حالا ادامه دارد و ثمره اش هم که ما چند تا نسل مثلن سوخته ایم. از خاکستر اما سیمرغ دیگری می زاید که نگو. هنوز خیلی ها برایش مقدس اند٬ می گفت که توی پارک ملت مشهد بوده. می گفت که روبروی دانشگاه تهران بوده. می گفت که روی صندلی بوده. می گفت که من درکی ندارم از آن روزها و باید می بودم تا قضاوت کنم. طور دیگر می گفت که نمی شد که بشود. مثل این است که انگار سیاهی بیاید روی آدم توی خواب. این اصطلاح یعنی کابوس که تا دیروز نمی دانستم و حالا که فهمیدم چقدر زیبا تر شده اند کابوس هام. صبح ها بلند می شوم و می گویم که سیاهی باز هم آمده بود. مرده شور این همه شور زندگی را ببرد که تا بوده همین بوده. انگار من هم با همین شور زنده ام. آینده را خوش تر دارم انگار از حال٬ غافل از اینکه حال را اگر بکشی می شود آینده٬ حالا مگر این حال چه دارد که بخواهی بکشی اش و برسانی به جایی که می شود آینده مثلن. اصلن هیچ وقت به اینده نمی رسی٬ بهشتی است برای خودش و می سازی وقتی٬ همش فردا می اید توی سرت و به فردا که می رسی باز هم فردایی هست برای امید داشتن. لطف کن این جوری نگاهم نکن. سیاه نمی بینم. به خودت نگیر که خورشیدی٬ به ماه هم بند نکن٬ ادم منبع نور نیست. اگر با کمی اقماض آدم باشم آن وقت دیگر هیچ امیدی به روشنی توی آینده نیست. بی ربط به حالم نیست این نق نق کردن هام٬ حسابی سیل می اید از بینیم٬ این همه آب توی سرم بوده و نمی دانستم؟ خوب مثل سد می ماند سر٬ اب که تویش زیاد شد اگر گریه نکنی که خوب افت دارد برای ما مثلن مردها توی جمع و ما هم حسابی اجتماعی هستیم و مدام توی جمعیم و اصلن منی در کار نیست٬ تا بوده ما بوده و این آب ها یک جا باید سر ریز شود دیگر. باید که هر از چندی٬ سالی یکبار مثلن٬ حسابی سرما بخوری تا به بهانه ی سرما خوردگی٬ دماغت از توی بینیت سر ریز شود و سنگینی ی پشت سد سرت کمی کم شود. آن وقت می شود به اینده خوش بین بود و گفت خورشید جان قول می دهم خوب که شدم بیایم و باز هم برایت از دل دردهام بگویم٬ بی گریه اما که افت دارد.

 

 *سلین/سفر به انتهای شب

 

 

 

کوچه 

+

با دستهای خالی هر کاری می توان کرد٬ دستهای خالی اما آرامش ندارند. *

هیچ راهی برای رفتن نیست به جز امید که گام اول است. بار اول پرنده ها زیاد آشنا نبودند٬ دل کبوتر از روی دیوار دل دل می کرد تا سرما را پس که زد٬ آنوقت یکبار دیگر بیاید و از شاهزاده ی تورانی برایت بگوید که از مو ریسمانی بافته برای رفتن. خودم را از روی تاریخ پرتاب می کنم به جایی که باید برسم و وقتی به زمین آن سال ها نشستم٬ با ناخن روی سینه ام خراش نام کسی را بر می دارم و یادم هست که به تیشه نیازی نیست و مژه همان کار را می کند. گفته بودی چقدر سخت می شود باز گشتن آن وقت٬ درست بود اما باید بر می گشتم و خوب می دانی که این حرفها را می شود توی دهان کس دیگری گذاشت٬ نام دیوانه را لوث کرده اند این روزها٬ به هر کس بی کسی خطاب می کنند٬ نمی دانند که باید نظر کرده باشی٬ نمی دانند که باید طلب باشد٬ نمی دانند که چه عالمی است برای خودش٬ کار هر کس نیست٬ نمی دانند اینها. هنوز آنقدر مردی برایم مانده که به روایت دیگر شخص خودم را نیالایم. هر کلمه ای که از ذهن پرت می شود و می چرخد تا به کسی یا چیزی برسد٬ رسالتی است که بر گرده مانده. اگر نا گفته بماند انگار این همه سال خواب بودی و دست خالی هم که باشی دیگر انگ نیست این تن بلی٬ به مرده ها نمی آید که فکر کنند و سال هاست چیزی نخورده ام که کسی دیگر کرده باشد قبلن٬ خودم دست می برم توی تاریخ٬ می چرخم و با یکی دوست می شوم و آنوقت اجازه می خواهم که چند روزی جایمان را بدل کنیم و می روم آنجا و چه ها که نمی شود. آخرین بار رفته بودم که ناز کسی را بخرم٬ آنقدر ناز داشت که طمع بر داشتم و خسته هم بودم راستش٬ کنار نمی آمد که بدهد. دست بردم و یک شب توی خواب خواستم یکجا نازش را بکشم که مرد. نمی خواستم مرده باشد و بعد خون به دستهایم بماند توی تاریخ. من ماندم و یک جنازه. بعدها گفتند از عاشقی به حد جنون رسیده بود و چه غزل ها که می آمد از پسم. حتی٬ چند وقت پیش برای خودم غزلی گفتم که رفت توی همان صف. مسافران تشنه را باید آب بدهیم و حالا که سرما چادر زده توی شهرمان باید که کرسی را بزرگ تر بگیریم. دستمان خالی است اما از سرما که پوستمان نمی ترکد.

گفتی٬ چقدر طول می کشد تا دیوانگیت به اثبات برسد؟ یکسری قرص هست برای خوب خوابیدن که نمی خورم و به جز این اگر شرایط بر وفق باشد چند روز دیگر توی روزنامه آگهی می کنند. دوستان با نفوذی دارم توی شهر. یادی از من خواهند کرد و به عیادتم که بیایند٬ آن وقت روزنامه ها می فهمند و چه ها که نمی شود. دیگر وقتی ندارم برای تو حرف بزنم٬ از لبه ی همین پنجره صندلی پرتاب می کنم روی سر شهر٬ که تعبیر می شود به این جمله از من: ای خاک بر سرت شهر که نتوانستی حفظم کنی. البته که این جمله را نگفته ام هرگز٬ تیتر همیشه اغراق دارد. با یک عکس تمام قد و کامل که هیبتم را به رخ جهان می کشد. همه ی شهرها ی دنیا آن وقت دلشان می خواست تا من آنجا می بودم و توی سر آنها صندلی می کوبیدم. اما خوب می دانی که من به اینجا تعلقی دلی دارم و خاطرم نیست که بروم از این گوشه جایی.  سر تو هم کم شلوغ نمی شود٬ می آیند و از خاطراتی که با من داری می پرسند٬ بازی کن باشان و زیاد از خودمان چیزی نگو٬ حرفی که به دردشان بخورد نگو. مثل عکس می ماند این حرفها٬ یادت می آید یکبار گفتم از عکس ها بدم می آید؟ برای همین روز بود که لو می رویم و معمای حل شده می شویم بعد از مدتی. هر چه توی تاریخ مجهول تر باشیم و خودمان را زیاد آفتابی نکرده باشیم جذابیت بیشتری خواهیم داشت. یکبار دکتر می گفت که باید همه چیز را انکار کنیم٬ به همین اشاره می کرد که گفتم٬ گمانم می رود که جز این نباید بوده باشد. بعد سئوال می کنی که پس من چی؟ می دانم. همیشه را این می پرسی و من نیز از خودم همین سئوال را قبل از شروع هر کاری می پرسم: پس تو چی؟ تقدیر به ماندن توست کنار من و باید که باشی. هر روز دامنت را پهن می کنی روی صورتم و با گرمایت می نوازی ام که جسم مرده ام بو نکند٬ باد نکنم از غرور مردگی به خودم. بعد هم شبها کنارم می خوابی. هر شب هستی. تو به ماندن دستور داده شدی از سویی و این وظیفه کم نیست. تر و خشک کردن جنازه ای که همه ی خاکهای زمین می طلبدش. مباد که به کسی رهایم کنی! به خودم هم رهایم نکن خورشید جان. به خودم که باشد از این بالا می پرم و یکراست می روم توی زمین. دنیا را از داشتن خودم محروم می کنم. حالا بیا یک عکس یادگاری با هم داشته باشیم برای روزنامه نگارهایی که می آیند سراغت.

 

 

 

کوچه

+

زمستان مسافر به قامت راه، قد که می دهد، آنوقت دلم برای پنجره و تو، تنگ می شود و خسته نمی شوم از این همه یادی که می آورم برایت اینجا. اینها را می نویسم تا زنده بمانم و هیچ دلیل دیگری نمی بینم توی این سرما نوشتنم را. یادت می آید که آنوقت ها یادم که می آمد از چیزی، چه زود سفره باز می کردم از دلم برای تشنگی چشمهات و می آمدم آن گوشه ی همیشگی می نشستم و تا وقتی که وقت رفتن ات می شد، تنها سیگار بود که نفس می گرفتم و هیچ جا نمی رفتم از ترس که مبادا یادم برود آن همه دلتنگی که کنج دلم دلمه بسته بود. لخت راه می روم توی سرما هم، این عادت لختی گشتن را از کجا به ارث بردم؟ همیشگی می گفتی که ارثیه باید باشد از کسی توی گذشته ی خونیم. از زنده ها که کسی به این مرض مبتلا نیست و باید لای مرده ها گشتی بزنیم که مردگی هم عالمی دارد برای خودش، لخت و سرد. چیزی نمی پوشند مرده ها و این لختی را از تمام آنها دارم، انگار. باد می کنم توی گرما. چند روز اگر رهایم کنید توی یکی از همین شهرهای گرم خودمان، آن پائین تر های نقشه، دیگر توی هیچ قبری جا نمی شوم. آنوقت باید کسی بیاید و چند تکه ام کند، این روزها برای همه جا نداریم و چقدر گران شده خاک خدا. پدرم نمی آید، که باید بیاید، از فامیل میت کسی اگر باشد توی حمام تدفین_ مثل حمام دامادی است این هم_ مردن شگون پیدا می کند و آنوقت دلاک ها برای انعام هم که شده خوب خودشان را نشان می دهند توی شستن تنی لخت که انگار اینها به همه محرم اند. اما پدرم نمی آید، این را می خواهم. قبل از اینکه آنقدر باد کنم تا دیگر دستهام به حرف نباشد، می نویسم که نیاید و لطف می کند اگر اجازه بدهد مثل مردهایی که به سن تلکیف رسیده اند، آخر کار را خودم به پایان برسانم. حتمن تا آنوقت خیلی بزرگ شده ام. حالا هم که دارم برایت می گویم، نیستی ببینی که زیر برف بیرون پنجره نشسته ام و به چشمهای خیره ات فکر می کنم وقتی قرار بود این حرفها را بشنوی از من. یکبار گفتی، خودت گفتی، که باید بروم پیش آن نگهبانهای دیوانه ی تی- مارستان و اجازه بخواهم که اثاثم را بی کم و کاست ببرم توی یکی از اتاق هایی که رو به کوچه، پنجره دارند و آنوقت دیگر ملالی نیست جز دوری شما. یادت می آید؟ خودت گفتی و همین حرفهات بود که حالا هوایی شدم به اینجا و گم شدم توی این سرما و دارم خودم را مهیا می کنم برای نسل های بعدی، که یخ زده پیدایم می کنند. سعی می کنم سالم بمانم تا اگر امکانی بود و یخم آب شد و خجالت نکشیدم اگر، گرم بگیرمشان و سعی کنم چند تا رفیق خوب پیدا کنم، تا دیگر آدم را به آنجاها نفرستد و گوش کند به دل دردهای گاه و بی گاهم و بهانه نگیرد که زیاد « و » می گویی توی جمله هات و خسته شده ام و از این حرفها.

راستی خسته می شوی از این همه حرف ربط؟







کوچه

+
مکالمه ی باد و باران در مرثیه ی گذر سال ها

 

 

- چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی.

- چقدر هم تنها!

- خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی

-                 عاشق.

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

- چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند!

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

- نه

وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی ی اب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی ی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

-                                  غرق ابهامند.

- نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

+

انسانها به طور مداومی برای زندگی تصمیم می گیرند و هر بار به اولین تصمیم گرفته شده باز می گردند.*

 

 

یادت می آید چه روزهای سختی بود؟ می گفتی: اشتباهی شده، گمانه می زدی به این و آن و همه ی اینها را از توی چشمهات می خواندم که شب به یادم می آوردم، هیچ گاه مستقیم چیزی نگفتی این جور وقتها، هنوز خیالی ی آن نامه بودم و صدای گرمی که عرق می انداخت به تنم و تا حالا لرزش از جانم بیرون نرفته. می گفتم که این روزها تمام می شود و یکبار دیگر به آغوش صبحت پناه می آورم و خودم را بازی می کنم برایت، تو نیز اینها را می فهمیدی از توی چشمهام و نیازی نبود به گفتن که حرمت می آورد سکوت. از آن سیگارهایی که سهمیه می گیرم برای خودم روشن کردم و بازگشتم به قاب پنجره که انگار بی حضورم خاموش بود و گفته بودی تصویر این قاب بی من چیزی کم دارد، می آیم که پر باشم برای چشمهات. اما راستی که سیگار جیره ای چه طعم تلخی دارد و به یاد زندانهایی می افتم که هرگز نرفته ام و بی بودن آنجا می شناسمش انگار. از این جور شناخت ها کم نیست توی ذهنم، برای مثال سرما با تنم بازی می کند و یکی می شود با پوستم و حسش نمی کنم، دلم بازی می خواهد توی آب های یخ بسته و زیاد بدم نمی آید که یخ بزنم آن زیر و با چشم های باز به انتظار بنشینم که بیایی و باز با همان گرمایی که سراغ دارم درت، آبم کنی، به آغوشت باز گردم و توی همین قابی که می بینی از من، مواقر سیگار جیره ای بکشم برایت. انگار یخ بسته بودم روزی و سرما جایی از زندگی، توی خونم جریان داشته و غربت را می فهمم. اما تو می گویی که هیچ جا نبوده ام پیش از این و سالهاست که اینجا توی همین قاب نقاشی شده ام. کسی نمی داند که اول من بوده ام یا پنجره، این سئوال مهمی است که قرنهاست می پرسند، از زمانی که به یاد دارم این سئوال همیشه مطرح بوده است. باز که می گردم از توی خیالهام، سنگین خوابم و این روزها چقدر می خوابم. گفته بودم که خواب مردهای بی قواره می دیدم و سرما؟ چقدر سخت می گذرند شب های خواب، شب های توی خواب، طول می کشند تا صبح بیاید، صبح هم کم از شب ندارد آنجا، توی خوابهام. انتظار می کشیدم و وقت، وقت فرار از میان انگشتهای بی قوارشان را پیدا نمی کردم. دیوارها حجوم می آورد به آدم، مادرم بارها گفته بود انگار دیوارها آدم را می خورند توی تنهایی، اما اینجا دیوارها تنگ می گیرنت، راه فرار نداری. بوی موهای زرد و کوتاه، موهای حیوانی آدم، چرک ماسیده، راه باز می کنند توی دماغت و بعد هم چه سرگیجه ای می گیری. ناخن ها روی پوستت نقاشی می کنند. مجبوری انتخاب کنی، خواب توی آغوش بی قواره ی انسان نماها، یا تا صبح توی سرما هی راه بروی و رنگ ناخنهات با شب یکی شود. آنوقت یادم افتاد که من از این جا، این همه سرمایی ام. این چیزها را نگفته بودم برایت. گفته بودم؟ می آمدی و فرار می کردم توی گرمای تنت. به روی خودم نمی آوردم که چقدر خسته از خواب بیدار می شوم. تمام شب را راه رفته ام آخر. بعد که هی چرت می زنم، از خستگی ای می گویی که از تو دارم. گمانه می زنی.

این بچه های توی کوچه، دل آدم را می برند و حواس را پرتاب می کنند توی خودشان. چقدر دوست داشتنی اند این موجودات صدا ساز. می خندی؟ بگذار این سیگار تمام که شد، صدایشان می کنم، آنوقت تو قصه بگو برایشان، بچه ها ماهی ی تو می شوند با چشمهای خیره و دهان باز، من هم صورت هر کدامشان را می نویسم. آنوقت، شب، امشب دیگر نمی خوابم، تا فردا برای هر کدامشان یک اسم می سازم و تو هم فامیل می سازی و آنوقت فردا اسم فامیل بازی می کنیم. 

 

 

کوچه

+

نسبت زمین به آسمان، نسبت صورتکی است به آئینه. *

 

 

 

زندانی_ هنوز خیلی راه برای رفتن دارم.

زندانی 1_ اگه قرن هیجده بود منم باهات می یومدم که تمام دنیا رو بگردیم.

زندانی_ اما من قول دادم، باید حتمن برم.

زندانی 1_ هوا سرده. به کی قول دادی؟ بازم ؟

زندانی_ نه! به خودم. باید برم اگر نه شرمنده ی خودم می شم. باید فرار کنم.

زندانی1_ اگه به خودت قول دادی که دیگه اسمش فرار نیست. همیشه با خودتی، بهت قول می دم تا شهر بعدی نرسیده از سرما برگشتی همین گوشه، تو همین سوراخ. شرمندگی ِ اونوقت بیشتر از الانه، چون شرمنده ی بقیه هم می شی.

زندانی_ بالاخره یه جایی پیدا می شه که من نباشم و صبح با خیال راحت از خواب بیدار شم، بی خستگیِ کل شب با خودم بودن. گم شدن همیشه بهتر از پیدا مردن ِ ، یادت میاد؟ دارم می رم گم شم.

 

 

پیرمردهای سر ظهر، زیر سایه ی همون دیوار قدیمی_ حیاط آقای نویسنده_ چقدر حرف پیدا می کنن برای گفتن و امروز تازه داشتم روی صورتم حس می کردمت که چقدر گرمی و دوست داشتنی، و بیشتر از این چی می خوام؟ صبح بیای و کنارم بشینی تا بخوابم و بعد لبت و از رو لبام بر نداری تا وقتی چشم باز می کنم، تنگ ِ گرمات خیس عرق باشم. از پیرمردها می گفتم که باز هم هوایی بودنت شدم. حرف رفتن و فرار بود، قصه بود بیشتر، بچه ها لب خشکونده بودن و با چشمهای ماهی دنبال صدا تا سرما و همه ی سختی هایی که از بعد پیش می اومد، می رفتن. داشتم کم کم فراموشت می کردم و غرق این صدا می شدم که یادم از گدشته ها افتاد و چقدر این کلمه ها لحن خانگی داشت توی ذهنم. دستم را که دادم بگیری یادت هست؟ تا کمر سر خوردم پائین پنجره، پشتش به ما بود و صداش توی سرم، یکجایی توی سرم فسیل های مرده ی خاطره رو زنده می کرد. باید می فهمیدم پیرمرد از کجا اومده، باید می رفتم پائین دنبالش، باید از یکی از بچه ها چیزی شنیده باشم بعدن، اما هیچکس چیزی نمی دونی. رهگذر، دوست داشتنی، پیرمرد، اینها چیزهایی بود که شنیدم و یک عمر افسوس برای چند تا پله پائین نرفتن و تو خوب می فهمی که این پله ها مشکل من نیست. خیالی شدم از این همه قرابت، دارم درد سر می گیرم، دادم می آید و دلم به داد سر تو نیست. سپردم اگر جایی دیده شد، گزارش کنند برای مشتلق. قهر کرده بودی، یادت هست؟ ابری بودی و چقدر داد که نمی زدی سرم. دل از دست یابی شسته بودم و منت بودنت را می کشیدم. تازه داشت گرمای صبحانه ات به تنم می نشست که نامه ای با صدای بلند زنگ زد. تشریفات امضاء، دمِ دری انجام شد و چشم از پاکت بر نمی داشتم، این نامه باید سالها پیش می رسید، شنیدی که زیر لب می گفتم؟ نشانت دادم که نشانی خط خوردگی داشت و جای دوبار تمبر رویش بود و چقدر زرد و خسته بود. بازش که کردم یک برگ کاغذ تا خورده و نیمه جان پیدا شد که عهد کرده بود انگار دم آخرش را توی دستان من بکشد. نفسم بند اومد، ترسیدی. عرق کردم، سرخ شدم. مبهوط نگات کردم، این خطه منه، نگاه کن. نیست؟ با اینکه می ترسیدی چشم از من برداری، دزدکی نگاه انداختی به کاغذ و حالا بود که نزدیک سکته کردنت شده بودی از ... نمی دونم واقعن از چی می خواستی سئوال کنی اما بی مقدمه شروع کردم به خوندن برات :

 

 

سلام

دوست عزیز با تمام دشواری های پیش بینی شده تا به حال نیمی از راه را به یمن دعای خیر شما و نگاه امیدوارتان پاس کردیم و چقدر سرما با استخوان بازی می کند اینجا، اما به سیبری و راسکولنیکف که می اندیشم این سرما را به جان می خرم که تابستانی است برای خودش. وسیله ی گرمایی نداریم و با چند مسافر بی قواره، انصافن بی قواره در یک اتاق به سر می برم و تا پیدا کردن یک راه بلد باید اینجا صبوری کنم، روزها از اتاق بیرون نمی روم که هر آن ممکن است وقت رفتن باشد و باید باشم، شبها سری به شهر می زنم و غنیمت آن همه چراغ روشنی که توی شهر خودمان داشتیم، اینجا قبرستان مرده های بی روح است شبها، آهسته قدم بر می دارم که کسی نشنود و شعری زمزمه می کنم که شما می دانید شعر زیادی از بر ندارم برای این وقتها. دلم برای همه چیز تنگ می شود و حسابی هوای یک چایی گرم نصف شب می کنم. اما نگران نباشید که زیاد این حال طول نمی کشد، قرار است به زودی به اتاق دیگری منتقل شوم، خوب می دانید با آدمهای بی تناسب میانه ای ندارم، چه جسمی چه ذهنی، اما آخر شما قضاوت کنید هر کدام از انگشتهایشان دوتای من است و مثل پاشنه ی پای مرحوم پدر بزرگم پینه بسته، نباید بترسم؟ مانده ام که اینها عشق بازی هم می کنند احیانن؟ شنیده بودم توی ماشین می شود اما با یک انگشت، نه بیشتر، جا نمی شود. نمیدانم چرا اینها را برای شما می گویم، اما قطعن فهمیده اید که ترسیده ام و زیاد بی راه نرفتم از این بابت. نهایت امر چیز دیگری است و شما نگران نباشید که پیر زن از این کلفت تر هم ببیند نمی ترسد، تهوع آور است اما. سلامتی شما و خانواده را همیشه می خواهم. به خانواده ام سلام برسانید و خبر از حال من بدهید که خوبم و چقدر اینجا بهشت و است و خودتان دیگر بهتر می دانید...

مراقب خودتان باشید و فریدای عزیز را ببوسید.

دوست همیشگی شما

 

 

اسمی پیدا نکردیم پای نامه، یادت هست؟ گفتی شاید اشتباهی آورده پستچی، می دانستیم، هر دویمان می دانستیم که این دیگر شوخی نیست که بچه های کوچه به سرشان زده، خط من بود و تو این را بهتر از من فهمیده بودی،،، ذهنم رفت دنبال پیرمرد و یک چیزی هست بین این من توی نامه و آن پیرمد نا شناس. نمی دانم، کدام چیز؟ سرم را پرت کردم بیرون پنجره، آمدم داد بزنم که کسی قبل از من شروع کرده بود: نون خشکی، دمپایی پاره، پلاستیک... خریداریم.

 

 

 

 

 

کوچه

+

دیر یا زود می فهمید، باید راه دیگری برای مخفی شدن پیدا کرد. *

 

 

 

1

حمید، کاظم، هومن. همینها یادم مانده از بیست و چند سال گذشته، از زنده ها چیز زیادی یادم نیست، اما مرده های دور و برم کم نبوده اند و این تشابه که هر چه به گذشته نگاه می کنم تنها خودم را می بینم و این مرده های دوست داشتنی که تنها دلیل خوب بودنشان مردنشان بوده این فکر را به ذهنم تاباند که من هم در همین صف مرده ها جا می گیرم و هر چه نگاه می کنم هم بازی ی مرده همیشه بی دردسر است و جر نمی زند، انگار. توی کوچه همیشه شلوغ بوده و بچه های بعد از ظهر هم که از تک نمی افتند هیچگاه، اما تنها کاری که می توان برای حفظ مصونیت انسانی انجام داد این است که از بالایی، جایی دور، تنها بسنده کنی به سلام و یک لبخند نیمه انسانی، بعد هم ابراز خوشحالی کنی که چقدر خوب است اینجایی و در میان دوستان. همیشه برای خودم جذاب بودم توی گذشته و این همه کار که باید می کردم و حرفهایی که باید می زدم و خوابهایی که باید می دیدم اما هیچکدام را انجام ندادم و چقدر قانع بودم توی زندگی. سهم من از زندگی خودم بودم و این همه تلاش و توی صف این و آن ایستادن برای بدست آوردن چقدر برایم مبهم و بیهوده به نظر می رسد، حالا.

2

گربه ها را دوست می دارم و کبوتر هفت رنگی داشتم که چقدر با هم حرف می زدیم و بعد مجبور بودم که از او هم بگذرم. یکبار فرار کردی و یادت می آید چند تا خانه دنبالت کردم و بعد بقض توی گلویم که بر می گردد، مطمئنم که بر می گردد. برگشتی، یادت می آید که برگشتی و هیچ تلاشی برای رفتن نکردی؟ اما از تو هم باید می گذشتم. اردک هم داشتم. زرد بودی سیاه، که چقدر دوست داشتم راه رفتنت را، آنوقت ها نمی دانستم که کسی گفته: و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است، حتمن برایت می خواندم اگر می دانستم، اما حالا که از تو هم گذشتم و دیگر خبری نیست از آن همه بازیهای کودکانه، تنها برایت آرزوی خوشبختی می کنم. چقدر دلم لاک پشت می خواسته همیشه، نداشتم اما، نشد. نرسید به اینکه مجبور به ترکت باشم، از اول مجبور به نداشتنت شدم. بزرگ تر که شدم فهمیدم به زنده ها و موجوداتی که قلب دارند نباید دل بست. یک شب دست بردم روی سینه ام، تیغ برداشتم و آنقدر با ناخن کندم که صبح قلبم توی دستم بود و مانده بودم که کجا خاکش کنم، برای با خودم بودن هم باید که قلبی نمی داشتم، اما اخر این دیگر ناخن نیست که هر جا بشود انداختش_ من ناخنهام را می خورم_  قبل از اینکه کسی به یاد بیدار کردن و اتفاقات هر روزه بیفتد قلبم که هنوز داشت می زد را، خوردم تا خونش توی رگهام یادی باشد از همه ی کسانی که سپردمشان به خاک و آسمان. به گلها می شود اما دل بست که زنده اند اما قلب ندارند، می فهمند اما قلب ندارند، نفس می کشند اما قلب ندارند، عاشق می شوند اما قلب ندارند. هیچوقت به هیچ گلی دل نبستم. این روزها دلم ستاره می خواهد که بیاید و هر شب برایش حرف بزنم و نگاه کنم چه مهربانانه قهر می کنند ستاره ها، می روند گوشه ای پشت ابر قایم می شوند و اگر دلشان هم بگیرد از پشت همین ابرها آرام گریه می کنند. چقدر ناز دارند این ستاره ها، نمی دانید.   

3

روزهایی هست که کوله بارم را جمع می کنم و می روم جایی که این اتاق نیست اما ابی بوده همیشه و می دانید بر خلاف ادعا چقدر ابی را دوست دارم که نه چون رنگ اتاق است و نه چون ارامش میدهد، شاید. آبی را دوست دارم چون آبی بودن را دوست می دارم و همیشه آبی بود ای و صاف، می آیم و لباس هام را می کنم، لخت و بی هیچ نقابی که بالماسکه توی این اتاق تمام می شود و شنا می کنم با آنکه یاد ندارم. اما همه می دانیم که کودکان چند روزه را هم توی آب بیاندازی شنا می کنند. از روی قریضه است و پاکی که هنوز دارند این چند روزه های تپلی. اصلن شنا برای رفع خستگی خوب است، برای ادامه ی زندگی هم خوب است، من می گویم که هست. باید کسی باشد که بشود توی رگهاش شنا کنی، از دوستی معنای دیگری جز این نمی فهمم و برای همین هاست که دوستی ندارم. نمی دانم اینجا می شود از کسی تشکر کرد؟ یا اصلن باید برای این همه آب از کسی تشکر کرد؟ اما من از تمام لطف شما ممنونم، که رنگ زندگی می زند به روزهام. کی می شود اما دوستی را جبران کرد که جبران نی شود توی این دنیا و اگر جای دیگری هم نباشد به جز همین جا، تنها می توان سکوت کرد که سکوت مقام بلندی است به بلندای...

 

 

4

از گذشته چیز زیادی یادم نیست که برایت بگویم خورشید جان، از خودم اما تا دلت بخواهد خاطره دارم. من در حمام، من در پستو، من در اتاق، من در دریا، من در قبرستان، من در کیش، من در قم، من در کاشان، من در شیراز، من در اصفهان، من در همه ی گذشته ی خودم جریان دارم. اما حالا که باید بروی و قول می دهم که با ستاره ها حرفی نزنم تا صبح که بیایی و باز هم برایت بگویم.

 

 

 

کوچه

+

اولین کسی که به جنازه می خنده، خود جنازه است.*

 

جریان ساده ای بود، از جایی شروع می شد و بعد آرام آرام پخش توی تمام سلول ها، حتی ناخنها هم سرخوش می شوند و عرق نکرده پرت می شوی ته سیاه چاله ای که رنگ ندارد و معلوم نیست چند سال بعد به زندگی برسی، آنوقت شروع می کنی با خودت حرف زدن، این تنها کاری است که بلدی، اما بخاطر این جور چیزها که به کسی کار نمی دهند، نتیجه گیری می کنی با خودت: از گشنگی نمی میری اما از تنهایی حتمن.

جوانی توی کوچه راه می رفت و این چیز عجیبی نیست که کسی توی کوچه قدم می زند اما این وقت شب که باشد و دور از چشم خورشید، زیر نور ماه با خودت زمزمه کنی، شاید کمی عجیب به نظر بیاید و من هم از این بالا زیر نظر بگیرمش هم شاید. از وقتی صدای پایش را شنیدم تا حالا که چند قدمی بیشتر نمانده به اینجا، چشمم را از بندهای کفشش بر نداشتم که هر لحظه می ترسم گیر کند زیر پاهاش و بعد چه می شود؟ آنقدر نگرانم که حالاست داد بزنم و بگویمش که مراقب باش، اما این وقت از شب اجازه نمی دهد، به نزدیکترین نقطه که رسید دلم گرم شد و دیدم ایستاده تا سیگاری آتش کند،  هنوز زیر لب چیزی می گوید، طنین شعر دارد صدایش و انگار یکی از همین شعرهایی است که من دوست دارم، یکی از همین شعرهایی که یکبار خورشید به طعنه برایم خوانده بود و از مهتاب چیزی داشت تویش. گام صدایش را گرفتم و انگار گرم شده باشم از آتش سیگارش. به بالا نگاه کرد و چرخید. ترسیدم، سکوت کرده بودیم و با نگاه تعجب می کردیم مثلن، تعجبی نداشت و عادی بود اما باید این جور وقتها تعجب کرد، حالا می خواهد مثلن باشد یا واقعی. خواستم بپرسم این وقت شب... به خودم نگاه کردم و چیزی نگفتم. هنوز نگاه می کرد و چشم بر نمی داشت. بی مقدمه گفتم چند لحظه صبر کن برم یه سیگار بیارم. سیگار به لب برگشتم و همان جا لب پنجره نشستم، این پنجره هم به من معتاد شده مثل من که به سیگار. نگاهش هنوز میخ شده بود به پنجره و من که به اینجا میخ شدم. چرا نمی خندی؟ دلیلی برای خندیدن نداشتم، لبش کج شد و انگار که بخنده، سرش رو انداخت پائین، دوباره به بالا نگاه کرد و چقدر این ته مانده ی خنده صورتش را زیباتر می کرد، پس معلومه که هنوز زنده ای. این جمله که گفته شد همه ی دود سیگارش و داد تو سینش، نگاهش کردم و باز هم چیزی نبود که من بگم برای ادامه. برگشت و به روبرو و تمام راههایی که هنوز نرفته بود نگاه کرد، اولین قدم و که برداشت همه ی تنم به لرز افتاد و عرق سردی روی گردنم نشست، می خواستم بگم این همه راه رو برای چی داری می ری؟ اما سیگار به لبم چسبیده بود و حالا منم داشتم می سوختم. چند قدم که دور شد با صدایی که زیاد بلند نبود اما برای شنیدن من کفایت می کرد گفت: تو هم  داری ادامه می دی اما نمی تونی دل بکنی.  اون داشت می رفت و من چیزی نداشتم که بگم، بی اعتنا به رفتنش شروع کردم با خودم حرف بزنم که چه چیزهایی می تونستم بگم و هزار تا چیز دیگه که باید به خودم می گفتم.