تبليغاتX
نی_ما

گفت‌وگوی پاریس ریویو با ارنست همینگوی

بهترین نوشته‌ها زمانی خلق می‌شود که عاشق باشید

http://www.poetry.ir/archives/001509.php


نویسنده کتاب‌های «وداع با اسلحه» و «پیرمرد و دریا» اعتقاد دارد هر زمان مردم انسان را تنها بگذارند و مزاحمش نشوند، می‌توان نوشت، اما بهترین نوشته‌ها زمانی نوشته می‌شوند که نویسنده عاشق باشد.


ارنست همینگوی در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۸ در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینویز متولّد شد. پدرش «کلارنس» یک پزشک و مادرش «گریس» معلّم پیانو و آواز بود. پس از اتمام دورۀ دبیرستان، در سال ۱۹۱۷ برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامهٔ استار مشغول به کار شد. 

+ نوشته شده در  90/04/24ساعت 3  توسط احمد ح/ع  | 

ژاریس ریویو- احمد عطارزاده

نوشتن برای من مانند نفس کشیدن است

http://www.khabaronline.ir/news-53807.aspx

http://www.poetry.ir/archives/001409.php

پابلو نرودا در شهر پارال در 400 کیلومتری جنوب سانتیاگو به دنیا آمد. پدرش کارمند راه آهن و مادرش معلم بود.

او از کودکی به نوشتن مشتاق بود و بر خلاف میل پدرش با تشویق اطرافیان روبرو می‌شد. یکی از مشوقان او گابریلا میسترال بود که خود بعدها برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نخستین مقاله نرودا وقتی که شانزده سال داشت در یک روزنامه محلی چاپ شد.

با رفتن به دانشگاه شیلی در سانتیاگو و انتشار مجموعه‌های شعرش شهرت او بیشتر شد و با شاعران و نویسندگان دیگر آشنا شد. نرودا در جریان این جنگ بسیار به سیاست پرداخت و هوادار کمونیسم شد. در همین دوره با فدریکو گارسیا لورکا دوست شد.

پس از آن نرودا کنسول شیلی در پاریس شد و به انتقال پناهندگان جنگ اسپانیا به فرانسه کمک کرد. بعد از پاریس به مکزیکو رفت و در آنجا با پناه دادن به نقاش مکزیکی داوید آلفارو سیکه‌ایروس که مظنون به شرکت در قتل تروتسکی بود، در معرض انتقاد قرار گرفت. 

در 1945 به عنوان سناتوری کمونیست در سنای شیلی مشغول شد و چهار ماه بعد رسما عضو حزب کمونیست شیلی شد. در 1946 پس از شروع سرکوبی مبارزات کارگری و حزب کمونیسم او سخنرانی تندی بر ضد حکومت کرد و پس از آن مدتی مخفی زندگی کرد. در سال 1949 با اسب از مرز به آرژانتین گریخت. 

یکی از دوستان نرودا در بوئنوس‌آیرس شاعر و نویسنده گواتمالایی میگل آنخل آستوریاس، برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات بود. نرودا که شباهتی به آستوریاس داشت با گذرنامه او به پاریس سفر کرد. پس از آن به بسیاری کشورها سفر کرد و مدتی نیز در مکزیک به سر برد. در همین دوره شعر بلند آواز مردمان را سرود. 

او در دهه 1950 به شیلی بازگشت. در دهه 1960 به انتقاد شدید از سیاست‌های آمریکا و جنگ ویتنام پرداخت. در 1966 در کنفرانس انجمن بین‌المللی قلم در نیویورک شرکت کرد. دولت آمریکا به دلیل کمونیست بودن از دادن روادید به او خودداری می‌کرد ولی با کوشش نویسندگان آمریکایی به ویژه آرتور میلر در نهایت به او ویزا دادند.

در 1970 نام او به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح بود، اما او از سالوادور آلنده حمایت کرد و در نهایت در 1971 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. نرودا چند روز پس از کودتای ژنرال پینوشه و کشته شدن آلنده در اثر سرطان پروستات از دنیا رفت.

این مصاحبه در ژانویه 1970 در خانه وی، در شهر ایسلا نگرا و پیش از کناره گیری او از کاندیداتوری ریاست جمهوری، گرفته شده است. ایسلا نگرا ساحلی زیباست که فاصله‌ای حدود دو ساعت رانندگی با سانتیاگو دارد. 

نرودا قد بلند، چهارشانه و با چهره‌ای زیتونی رنگ است. خصوصیات شاخص چهره‌اش، بینی برجسته و چشمان درشت قهوه ای رنگ است. او واضح و بدون هیچ آب و تابی به سئوالات مصاحبه کننده پاسخ می‌دهد.

چرا اسمتان را تغییر دادید و آن را نرودا گذاشتید؟

به یاد نمی‌آورم چرا. فکر کنم 13، 14 ساله بودم. یادم می‌آید پدرم از اینکه می‌خواهم بنویسم آزار می‌دید. با همه توجهی که داشت، اعتقاد داشت نویسندگی من و خانواده را به سوی نابودی می‌برد و منجر به بی فایدگی می‌شود. او برای این کار عقاید خاص خودش را داشت و این مسائل از انگیزه‌های اولیه من برای تغییر نامم بود. 

آیا نام نرودا را تحت تاثیر شاعر چکی، ژان نرودا انتخاب کردید؟
داستانی از او را خوانده بودم، اما هیچ وقت شعرهایش را نخوانده بودم. کتابی داشت با نام داستان‌های مالا استرانا که در مورد انسان‌های محقری در همسایگی وی در پراگ بود. همانطور که گفتم این قضیه به جایی خیلی دور در ذهن من باز می‌گردد. به هرحال، اهالی چک مرا عضوی از ملت خویش می‌دانند و من با آنها ارتباط نزدیکی داشته‌ام. 

+ نوشته شده در  90/04/24ساعت 3  توسط احمد ح/ع  | 

 

http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=17051

نویسنده: ژان سیلوا

ترجمه: احمد عطارزاده

اگر شما در حال یادگیری شعر هستید، احتمالا یاد گرفته اید که هایکوها کوتاهترین فرم شعری هستند که در سه خط 5 کلمه ای، 7 کلمه ای و 5 کلمه ای نوشته می شوند. خوب شاید بنظر برسد که این بهترین نقطه ی شروع برای شعر گفتن است، شکل شعری چشمگیری که در هایکو است همه چیز نیست.

هایکو: شعرهای کوتاه سحر امیز راجع به زندگی

درحالیکه هایکو نوشتن اسان است، هایکوی خوب نوشتن بسیار سخت است. شگفت انگیز اینکه،هایکوهای سنتی قواعد و آدابی داشته اند. و درحالیکه تعدادی از نویسنده های هایکو به این قوانین و قواعد متعهد بوده اند، اما بهترین هایکوسرایان وقتی مشهور شده اند که این قواعد و بایدها را شکسته اند.

شعرهای هایکو کوتاهترین شکل ممکن هستند

اغلب مردم با هایکوهای 5-7-5 اشنا هستند، اما نویسنده های با تجربه اغلب می خواهند شعرهایشان را با استفاده از کلمات کمتر، استادانه تر کنند. هایکوی خوب، هرچه کوتاه تر بهتر. بنابراین، اگر می توانید کوتاه تر بگوئید، این کار را بکنید.

هایکوی سنتی مقایسه ای بین دو تصویر ایجاد می کند

هایکو مقایسه ای بین دو تصویر و خیال ایجاد می کند، معمولا با نقطه گذاری این دو تصویر را از هم جدا می کنند. در فرهنگ ژاپنی، این علامتهای نقطه گذاری، کی رجی نامیده می شوند، و کلمات خیلی کوچکی هستند که احساس را نمایش می دهند، مانند «آه». عقیده بر کنار هم گذاشتن این دو تصویر است و نشان دادن رابطه ی بین ان دو.

هایکو از لحظات اگاهی، بصیرت و شعف صحبت می کند

هایکوی خوب به خواننده حسی مانند این را می دهد که بگوید «اها»_بصیرت کوتاه و ناگهانی ای که  در اخر شعر از ان پرده برداشته می شود. این بصیرتی که «ساتوری» نامیده می شود، معمولا در خط اخر هایکو قرار دارد.

شعر هایکو عکس هایی از اکنون خلق می کند

هایکو عکسی از اکنون ارائه می کند، زندگی فعلی. به این معنی که هایکوها داستانهای کوتاهی با طرحی تراژدیک نیستند. و برخلاف شعرهای غربی، به واقعیت شاخ و برگ نمی دهند، داستان نمی گویند، یا از عبارات و ابزار توصیفی استفاده نمی کنند. در عوض، هایکوها صرفا حقیقت ساده را که در چیزها و اتفاقات هر روزه یافت می شوند را به نمایش می گذارند.

شعر هایکوی سنتی به طبیعت ربط دارد

هایکوهای سنتی  اغلب با طبیعت ارتباط دارند و بیشتر در پی این هستند که اشکارا از فصول سال بگویند (برای مثال از بهار) یا با استفاده از کلماتی که متعلق به فصلهای خاص هستند به این فصلها اشاره ای بکنند (کلماتی مانند، برف، شکوفه های گیلاس). در فرهنگ ژاپنی، این عبارات و کلمات مرتبط با فصلها به عنوان «کیگو» و «کی دیا» شناخته می شوند و کتابهای خاصی در فرهنگ ژاپنی درباره ی آنها وجود دارد.

شعرهای معروف از اساتید هاهیکو: باشو، بسون و بیسا

روش بهتر اموختن چگونگی نوشتن شعر گیرا و جالب، مطالعه ی اساتید این فن است. بنگرید که چرا این سه شاعر از جانب دوستداران هایکو از سراسر جهان مورد ستایش قرار گرفته اند.

باشو

احتمالا مشهورترین شاعر هایکوی جهان باشو (1644-1694) است، که شکل دوره ی زندگی اش را بکلی عوض کرد و هزاران هایکوی عاشقانه و با احساس نوشت. مثال زیر، مثال زیبایی است از کنار هم گذاشتن دو تصویر برای بازنمایی یک لحظه.

احساس درخت

و تماشای چیدن

پایان ماه شب.

*

درخت بلوط

در فصل شکوفه های گیلاس

شاداب نیست.

*

بسون

بسون (1716-1783) نویسنده و نقاشی چیره دست، که به لحاظ بصری اشعار پرشور و حرارتی خلق کرده است، او اغلب  احساسات را به روشهای شگفت انگیزی القا می کند.

اواز گنجشک

دهان کوچک اوست

گشوده.

*

ایسا

ایسا (1763-1827) همیشه به کوچکی جهان های فراموش شده ی اطراف ما توجه می کند، او صدها شعر درباره ی  درز شلوار، کک ها، جیرجیرک ها و موجودات و جانوران کوچک سروده است. اشعار ایسا  احساس اجتناب ناپذیر و شدید «کارومی» را نمایان می کنند، یا به روشی ساده از چیزهای معمولی سخن می گوید.

عنکبوت ها، نگران نباشید

خانه را حفظ می کنم

موقتا.

*

زیر خانه ام

کرم کوچکی

تیرهای کف را اندازه می زند.

چطور هایکو بنویسیم: لحظه های الهام را پیدا کنیم

اکنون که شما مقدمات را می دانید، زمان نوشتن هایکوی خود شماست. چیز عجیب راجع به هایکو این است که انها کوتاه اند، بنابراین نوشتن یک هایکو زمان زیادی نمی برد. اما انچه نیاز است حوصله نشان دادن و پشتکار است: صبر برای یافتن لحظات ارزشمند به هم پیوسته و پشتکار برای کار روی مهارت خودتان. بنابراین خسته نشوید و بخاطر داشته باشید: همه ی هایکوها درباره ی توجه به چیزهایی است که به انها توجهی نمی شود.

 

+ نوشته شده در  90/04/23ساعت 0  توسط احمد ح/ع  | 

 

نويسنده : احمد عطارزاده

http://www.mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=106386

روزشمار زندگي و رشته وقايع رخ داده در زندگي هنري ميلر جاي ديگري خواهد آمد; اينجا را غنيمت مي کنيم براي حرفهايي که بايسته است گفته شود اما جايي نديدم کسي گفته باشد. در اينکه ميلر در رديف نويسندگان بزرگ و جريان ساز قرن بيست قرار نمي گيرد شکي نيست. در مقابل اما اهميت و اقبال مخاطبين به آثار او نيز غيرقابل انکار است، حتي در همين ايران خودمان. ميلر به گفته خودش از زندگي مي نويسد، از آنچه بر زندگي گذشته و آنچه بر انسان معاصر مي گذرد. براستي در قرني که سعادت يار نويسندگاني بود که در آن مي زيستند و از محيط و اتفاقات تاثيرات فراواني مي گرفتند، هنري ميلر در کجاي داستان قرار دارد؟ گوشه گيري از مسائل سياسي و موج جريانات فکري و پناه بردن به خصوصي ترين زاويه هاي وجود انساني و لذاتي که هميشه وجود داشته اند و دارند اما کسي جرات سخن گفتن از آنها را ندارد; درست همين مساله است که ميلر را به نويسنده پرخواننده تبديل مي کند. اينکه از زندگي و حريم خصوصي و لذت حرف مي زند، آن هم وقتي که سرخوردگي پس از جنگ و دلزدگي ايدئولوژيکي تمام جهان را در بر گرفته است. انسان دهه هاي پنجاه و شصت و شايد حتي دو دهه بعد نياز دارد تا خودش را به جريانات اينچنين بياويزد تا زخم هاي جامانده از خوي ويرانگر خويش را التيامي بدهد و همين جاست که ميلر به گفته خودش تبر بدست به سراغ شکستن تابوها مي رود و در همان دوران يا کمي بعدتر سينما و هنرهاي ديگر نيز به همين تابوها مي تازند تا جائي که امروز نه ديگر از تابو خبري هست و نه هم از حرمت برخي مسائل. ارزش گذاري اخلاقي و آسيب شناسي اين مساله باشد به وقت و جاي خودش، براي اين مقدمه همين بس که ميلر نويسنده اي بزرگ نيست، اما گزارشگري تصويرگر و نقاشي چيره دست است که صحنه هاي زندگي را بي کم و کاست به نمايش مي گذارد. بنابراين بدون هيچ پيش قضاوتي بايد بسراغ او و اثارش رفت تا سادگي، فاجعه و تاريخ زندگي انسان معاصر را بهتر فهميد.
قبل از هر چيز مي خواهيد درباره چگونگي  کار نويسندگيتان توضيحي بدهيد؟ آيا شما هم مانند همينگوي مدادها را مي تراشيد يا هر کار ديگري مانند آن که موتور نوشتنتان را روشن کنيد؟
نه. نه معمولا. نه چيزي در اين مايه ها. معمولا درست بعد از صبحانه شروع بکار مي کنم. پشت ميز مي نشينم. اگر بفهمم که توان نوشتن ندارم، رهايش مي کنم. اما نه، مراحل مقدماتي اي که مانند قانون باشد ندارم.
اوقات يا روزهاي مشخصي هست که از روزهاي ديگر بهتر کار کنيد؟
اين روزها کار در صبح را ترجيح مي دهم، و فقط براي دو يا سه ساعت. در ابتداي آغاز کار نويسندگي و دوره جواني، اواخر شب را تا نيمه هاي شب مشغول کار بودم، اما اين عادت آن زمانهاي دور است. زمانيکه به پاريس رفتم فهميدم که کار کردن در صبح بهتر است. اما بعدا براي ساعت هاي طولاني کار مي کردم.صبح کار مي کردم و بعد از ناهار چرتي مي زدم و بيدار مي شدم و دوباره مي نوشتم، بعضي وقتها هم تا نيمه هاي شب مشغول بودم. در اين ده سال اخير اما فهميده ام که لازم نيست براي ساعت هاي طولاني کار کنم.
مي خواهيد بگوئيد که با سرعت مي نويسيد؟ يکي از دوستانتان مي گويد که: دوست من هنري ميلر يکي از سريع ترين تايپيست هايي است که تا به حال ديده ام.
بله. خيلي ها اين را مي گويند. بايد وقت نوشتن خيلي سروصدا به راه بيندازم. گمان مي کنم بسرعت تايپ مي کنم. اما خوب ماجرا نوسان دارد. براي يک دوره کوتاه مي توانم سريع بنويسم، بعد مرحله اي که تاخير مي کنم فرا مي رسد و ممکن است که يک ساعت در يک صفحه بمانم. اين اتفاق اما نادر است، زيرا وقتي مي فهمم که کند نوشتنم شروع شده، از آن بخش مشکل مي گذرم و مابقي اش را ادامه مي دهم و يک روز ديگر با انرژي به آن بخش باز مي گردم.
يکي از کارهاي اوليه شما از زمان شروع چقدر طول مي کشيد تا به اتمام برسد؟
نمي توانم به اين سوال جواب بدهم. هيچوقت نمي توانم پيش بيني کنم که نوشتن يک کتاب چقدر طول مي کشد، حتي حالا هم که شروع به انجام کاري مي کنم نمي توانم بگويم و تا حدي هم اشتباه است که نويسنده براي شروع و پايان کارش زمان بدهد. البته اين به اين معنا نيست که نويسنده دائما در حال نوشتن است.
مي دانم که مدار راس السرطان را چند بار بازنويسي کرده ايد و اينکه اين کار بيش از کارهاي ديگر شما را به مشکل انداخته است، که خوب البته اولين کار شما هم بوده است. و اگر اکنون نوشتن براي شما آسان نباشد نبايد تعجب کرد؟
فکر مي کنم که اين سوالات بي معني هستند. چه اهميتي دارد که نوشتن يک کتاب چقدر طول بکشد؟ اگر اين را از سيمنون مي پرسيديد، خيلي قاطع به شما جواب مي داد. فکر مي کنم براي او چيزي در حدود چهار يا پنج هفته طول بکشد. او مي داند که مي تواند به آن کار استناد کند. کتابهاي او معمولا يک حجم معين دارند. اما خوب او يک استثنا» نادر است، مردي که وقتي مي گويد: " حالا شروع مي کنم و اين کتاب را مي نويسم" خودش را به صورت کلي وقف آن کار مي کند. او خودش را در مقابل چيزهاي ديگر محدود مي کند. و به هيچ چيز يا کار ديگري فکر نمي کند. خوب زندگي من هرگز اينگونه نبوده است. ماداميکه مي نويسم همه چيز زير نور خورشيد براي من وجود دارد] به همه چيز فکر مي کنم[.
 آيا شما زياد ويرايش مي کنيد و در کار تغيير ايجاد مي کنيد؟
هرگز در مدت زمان نوشتن اقدام به هيچ بازنگري يا اصلاحي نمي کنم. اجازه بدهيد بگويم به روش قدما يک موضوع را بتفضيل مي نويسم، و بعد از اينکه سرد شد و از تب و تاب افتاد  اجازه مي دهم کارها بعد از اتمام يکي دو ماه استراحت کنند با نگاهي تازه به آن مي نگرم. آن وقت حس عجيب و شگفتي دارم. با تيشه به سراغ آن کار مي روم. اما نه هميشه. برخي اوقات کار تقريبا همان چيزي مي شود که مي خواستم.
چطور به سمت بازبيني و ويرايش مي رويد؟
وقتي که بازبيني مي کنم، از يک خودکار و مرکب براي اعمال تغييرات استفاده مي کنم، خط مي زنم، اضافه مي کنم. دست نويس بعد از اين کار عجيب بنظر ميآيد، مانند دست نويس بالزاک. بعد دوباره تايپ مي کنم و در روند تايپ تغييراتي را اعمال مي کنم. ترجيح مي دهم همه چيز را خودم دوباره تايپ کنم. زيرا وقتيکه فکر مي کنم همه تغييراتي را که مي خواسته ام اعمال کرده ام، کار مکانيکي لمس کليدهاي ماشين تايپ افکارم را دقيق مي کند، و ويرايش خودم را تا وقتيکه همه چيز به اتمام برسد ادامه مي دهم.
منظورتان اين است که بين شما و ماشين تايپ چيزي رخ مي دهد؟
بله ماشين تايپ بعنوان محرک براي من عمل مي کند و اين چيز مشترکي ميان ماست.
در کتاب "زندگي من" شما مي گوئيد که نويسنده ها و نقاش ها در شرايط نامساعد کار مي کنند. فکر مي کنيد که اين شرايط در روند کاري آنها موثر است؟
البته، به هر حال من فکر مي کنم که آخرين چيزي که هر نويسنده يا هر هنرمندي به آن مي انديشد آسايش است در مدت زماني که کار مي کند. ممکن است که رنج محرک و ابزار کمکي باشد. مردي که امکان کار کردن در شرايط بهتر را دارد، کار کردن در شرايط سخت را برمي گزيند.
اين رنج ها بعضي وقتها فيزيکي نيستند؟ شما به مورد داستايوفسکي اشاره مي کنيد...
خوب، نمي دانم. مي دانم که داستايوفسکي هميشه در شرايط سخت و دشوار بوده است، اما نمي توانيد بگوئيد که او عمدا رنج فيزيکي را برگزيده است. نه، شديدا به اين موضوع مشکوکم. فکر نمي کنم که هيچکس اين چيزها را براي خود بخواهد، مگر بطور ناخودآگاهانه. فکر مي کنم بسياري از نويسنده ها داراي آن چيزي هستند که شما آن را ماهيتي شيطاني مي ناميد. مي دانيد، آنها هميشه مشکل دارند و نه تنها زمانيکه مي نويسند يا براي اينکه مي نويسند، بلکه در همه جنبه هاي زندگيشان، در ازدواجشان، در عشق، کار، پول، همه چيز. همه اينها به هم گره خورده اند، همه جزو لاينفک يک چيز هستند. اين جنبه اي از يک شخصيت خلاق است. نه اينکه همه شخصيتهاي خلاق اين چنين باشند، اما برخي هايشان چرا.
شما در اروپا بيش از آمريکا و انگلستان درک مي شويد و خوانده مي شويد. چطور اين را توجيه مي کنيد؟
خوب، اولا من شانس زيادي نداشتم تا در آمريکا فهميده شوم، چراکه کتاب هاي من آنجا چاپ نشدند. اما گذشته از آن، به هرحال من صددرصد آمريکايي هستم (و مي دانم که اين حس روز به روز بيشتر مي شود) معذلک با اروپايي ها ارتباط بهتري دارم. قادرم با آنها صحبت کنم، افکارم را بسيار راحت تر بيان کنم، بسيار سريع تر درک شوم. با اروپائي ها تفاهم و سازگاري بيشتري دارم تا با آمريکايي ها.  


+ نوشته شده در  90/04/14ساعت 0  توسط احمد ح/ع  | 

این مطلب ۸/۲/۱۳۹۰ در روزنامه ی مردمسالاری بطور خلاصه به چاپ رسید که کامل آنرا اینجا می توانید مطالعه کنید(روزنامه ها همه جای دنیا محدودیت کلمه دارند)

http://mardomsalari.com/Template1/News.aspx?NID=103313

احمد عطارزاده

مدخل بحث حاضر نظریه ی ادبیات متعهد به معنای سیاسی-اجتماعی آن است. اینکه ادبیات تا چه حد وظیفه دارد و باید که در تحولات اجتماعی زمانه ی خویش نقش بگیرد و تا چه حد باید در نقش خود فرو برود؛ سوالی است که این متن می کوشد تا با نظر به جریان شعری پس انقلاب اسلامی، به آن پاسخی بدهد. انسان پیش از اینکه بالقوه هنرمند و شاعر باشد، بالفعل انسان است و به عنوان انسان وظایفی بر عهده دارد. انسان در مقابل دیگری و در مقابل خویش مسئول است و این مسئولیت در فعالیت های اجتماعی نمود پیدا می کند. بی تفاوتی به تحولات اجتماعی و احوال اکنونیِ مردم به عنوان اعضاء جامعه، و به بشر بطور کلی، از دیرباز مورد سوءظن بوده است و کسانی که بر مدار این بی تفاوتی زندگی خویش را استوار کرده اند به گواه تاریخ، همیشه مورد بغض همین دیگری قرار گرفته اند. پرداختن به تاریخ این مساله امری است که در این متن به آن نخواهیم پرداخت و بداهت انرا بصورت پیش فرض می پذیریم. اما نکته اینکه، با توجه به جریان رمانتیسیزم صده های پس از قرون وسطی در غرب و گرایش به مسائل فراانسانی و متعالی، اصحاب ادبیات و نویسندگان به جزیره ای دور افتاده از اجتماع و واقعیتهای اجتماعی کوچانیده شدند، تا جائیکه تاثیر گرمای آفتاب این جزیره بر پیکر نویسندگان، انها را در نسبت با جامعه و اتفاقات آن، دچار کرختی و بی تفاوتی کرد.  در این فضا به نسبت دوره ی بعدی که شعر و بطور کلی ادبیات وارد صحنه ی اصلی می شود، کمتر شاهد خلق آثاری ماندگار هستیم که با زندگی و مسائل انسان زمینی، ارتباط داشته باشند. در این دوره، همه چیز با تعالی و بالا نسبت برقرار می کند. اما در دوره ی بعد این نسبت کاملا بر عکس می شود. هر دو نگرش مدافعان نیرومند و مشهوری دارد که هر کدام به دفاع از دیدگاه خود نظریه سازی می کنند و قلم می زنند.

اما سیاست به عنوان مفهومی انسانی، از همان ابتدا با ادبیات و دیگر مظاهر انسانی ارتباطی تنگاتنگ داشته است. تاریخ نویسی و برخی از داستانهای اسطوره ای و باستانی، ناظر به روند و روال حکمرانی و منش سیاسی یک حاکم و متقابلا رفتار مردم در برابر این حاکم بوده اند. سیاست را نمی توان از حافظه ی انسان و تاریخ مکتوب پاک کرد؛ ارتباط ادبیات با ادبیات، ارتباطی تاریخی و درونی است. ادبیات و زبان، بازنمایی فرهنگ یک جامعه و سیاسیت حاکم بر ان است. بسته به دوره های مختلف، زبان مردم و ادبیات نیز شکل متفاوتی می یابد. در دوره ی معاصر و با توجه به حجم تحولات سیاسی و گذراندن جنگ های بین الملل اول و دوم، ادبیات نیز نقش پر رنگ تری در صحنه ی اجتماعی و سیاسی بازی کرده است. صف بندی ادبیات این دوره را با صف بندی ایدئولوژی ها مرزهای مشترک زیادی دارد. نمونه ی بارز این ادبیات، ادبیات امریکای لاتین است، البته نمونه های دیگری نیز از سراسر جهان هست که شاید هیچکدام از انها به پررنگی ادبیات امریکای لاتین نبوده و نباشند. ادبیات اسپانیایی زبان، چه در شعر و چه در رمان و داستان کوتاه، ادبیاتی به تمامی سیاسی است. از انسان در جامعه و جامعه ی انسانی سخن می گوید. اتفاقات در این داستانها و شعرها انقدر ملموس هستند که مخاطب با هر فرهنگی می تواند با ان ارتباط برقرار کند. ادبیات، زبان مردم یک جامعه است. شاعر فریاد انسان است در برابر بی عدالتی؛ هر چند که عدالت « ستم معتدلی باشد، جاری در رگهای قانون». وظیفه ی شاعر امروز از آمریکا تا خاورمیانه یک چیز است؛ آن هم بازنمایی زخمهایی که بر پیکر مردم و بشریت دهان باز کرده اند. البته این نوع از نوشتن، سخت ترین نوع به لحاظ فنی است، چرا که اگر نویسنده، مسلط به کلام و مفاهیم نباشد و به عبارت دیگر درد را در خویشتن خویش، انچنان که هست لمس نکرده باشد، مصنوعی و شعاری بودن متن، دلیلی می شوند بر عدم ماندگاری اثر؛ که کم هم نداریم از این دست آثار.

در ادبیات ما نیز، وضع زیاد دور از این تحولات نیست. تاریخ ادبیات ما نیز بی ارتباط با مضامین اجتماعی و فرهنگی نیست. هرچند که ادبیات عرفانی-الهی غالب است اما باز در آثار همین نویسندگان نیز اشاراتی به اوضاع انسان و مسائل اجتماعی و فرهنگی او شده است. متون اخلاقی و اساطیری نیز بر مدار همین وضع می چرخند. اما قرن اخیر برای ما نه تنها از جهت سیاسی بار معنایی خاصی دارد و باعث تحول و تبدل بسیاری از مفاهیم شده است، بلکه در وضع شعر و ادب ما نیز اثر مستقیم گذاشته است. مواجهه ی ما با مدرنیته و تقابل سنت و مدرنیته، باعث گشایش مناظر جدیدی به روی نویسندگان و متفکران ما شده است. به مظاهر دیگر و اتفاقات خرد کلان دیگر نمی پردازیم که زیاد از روایت متن فعلی دور نمانیم. همین بس که بگوئیم، نیما که پدر بود و پیشرو بود، شعر کلاسیک و ادب پربار ما را از خمودگی و خواب الودگی سبک هندی نجات داد. از نیما نام می بریم که نیما جریان ساز بود. صرفا حرفی نزده است و بعدتر خاموش ننشسته است تا امروز ما تفسیر کنیم و به هزار تاویل، انچه را می خواسته و مقصود نظرش بوده است کشف کنیم. هر انچه را باید گفت و با صدای بلندی هم گفت. پس از نیما، سواران دیگری هم وارد بازی چوگان ادبیات فارسی شده اند تا این ادبیات را به جایگاه اصیلش باز گرداند، البته مطابق با مقتضیات زمان و زمانه. قطعا ارزش گذاری و جدال نو و کهنه مورد نظر نیست که در این میدان، بسیار صف بندی ها شده است و هنوز هم می شود. نقل واقع است و بیان واقعیت برای ورود به زمان مورد نظر. دهه ی چهل ما، فارغ از حضور نو و قدرتمند نسلی از شاعران جوان که به تاریخ ادبیات معاصر ما جانی بخشیده اند، ظهور ادبیات سیاسی را نیز تجربه کرده است. ترجمه ی آثار نویسندگان روس به عنوان اولین ترجمه های ادبی خود گواهی بر این مدعاست که ما در مواجهه با ادبیات خارجی و بیرون از فرهنگ خودمان، به سمتی کشیده شدیم که سیاستمان و ایدئولوژی مورد پسندمان ما را می کشید. در مقابل هم اما ادبیات ضد غرب و ضد تهاجم فرهنگی داشت بطور مستقل تجربه های خوبی را پشت سر می گذاشت، البته این جریان دوم بیشتر نزدیک به انقلاب قوت گرفت و تا پیش از ان جریان غالب جریان اول بود. 

ادبیات در سالهای نزدیک به بهمن 1357، بیشترین تاثیر را نسبت به هنرهای دیگر بر روند انقلاب گذاشته است. از ساده ترین نمود آن که شعارهای موزون و مقفا است تا شعرهای زندانیان سیاسی و شعرهای سیاسی و اجتماعی با مضمامین ضد استبدادی و ضد امپریالیسم- در هر دو جهت سلطه ی داخلی و سلطه ی جهانی. کم نبودند شاعرانی که رطوبت سیمان سلولهای زندان را روی تنشان حس کرده اند با زبانشان انرا به تصویر کشیده اند. اما بهمن 1357 انقلاب پیروز می شود؛ امید و روشنایی به آسمان دیارمان باز می گردد، قرار می شود که بی هراس از هر گونه سانسور و محدودیتی، آزادانه زندگی کنیم. بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ بر کرسی های تصمیم گیری و علمی، پشت می دهند، سالهای امید است آن روزها. شعر انقلابی، شعر شور، شعر پیروزی و شعر انسان و شعر فریاد می شود. همه شاعر می شوند. این مرحله ی اول شعر پس از انقلاب است که زیاد دوام ندارد. دوره ای که شاعران نیز مانند دیگران، سرمست از شهد پیروزی اند. زیاد بطول نمی انجامد زیرا زیاد دور نیست که افق های متفاوت رخ می نمایند و مساله ی تصاحب انقلاب مطرح می شود. مساله ای که در تمام انقلابهای جهان وجود داشته و دارد. زوایه ها تندتر می شود. تفاوت عقیده را به جای بحث پشت میز، در خیابانها به حل و فصل می نشینند. شاعران نیز در این صف بندی، ناچار و ناگریز از انتخاب هستند، پایبندی به اصول، اصل انقلابی همه بوده است و شاعران هم مستثنی از دیگران نیستند. به هر حال اتفاقات انقلاب فرهنگی در سطح کلان فرهنگ و نظام اکادمیک رخ می دهد، در سطح پائین تر هم خودی و غیر خودی شعرا و ادبا شکل می گیرد. شاعر انقلابی، شاعری است که خودی است. این دوره ی اول زیاد دوامی ندارد و اجازه ی ظهور و ورود نسل تازه و جوان انقلاب را به عرصه ی ادب و شعر نمی دهد. شاید اگر جنگ شروع نشده بود و زمان بود، صف آرایی علمی و ادبی، تفاوت زیادی می کرد با صف بندی های سیاسی و مباحث در سطحی دیگر مطرح می شد. و شاعران انقلاب مجال خود نمایی و بروز می یافتند در برابر نسل اسطوره های دهه های قبل.

جنگ اما باب جدیدی در ادبیات ما گشوده است. ادب عرفانی و ادب اجتماعی ما، در شکل ادب مقاومت و ادب حماسی و ادبیات شهادت رخ می نماید. توجه به فرم در این دوره محلی از اعراب ندارد؛ در شرایط اضطرار و در شرایط جنگ، مجالی برای مناقشات فرمی و زبانی نیست. حماسه وزن میخواهد. بنظر نگارنده، انقلاب و شرایط اجتماعی انقلاب، و پس از ان، جنگ تحمیلی یکی از دلایل و شاید اصلی ترین دلیل مغفول ماندن ما از مباحث فرمیک است که پیش از ان در بالاترین و مدرن ترین شکل خود پیگیری می شد. در شرایط انقلاب مجالی برای بحث های تئوریک، ان هم در حوزه ی ذوقی باقی نمی ماند، انسان مسئول و شاعر متعهد به رای خود انتخاب می کند که در کدام طرف معادله بایستد که انطرف، طرف مظلوم و طرف ملت است. در جنگ تحمیلی که دیگر اتفاقی بود بیش از انقلاب، بحث هویت ملی و تمامیت ارضی مطرح بود. صف بندی از مرزهای داخلی به مرزهای خارجی کشیده می شود و هویت ملی و اتحاد ملی مطرح می شود. اینجا نیز همان ضرورت انقلابی برای شاعر پیش می اید اما با ضرورتی چند برابری.

اما هم انقلاب و هم جنگ تحمیلی فرصتی بود برای ورود ارزشهای انقلابی و مذهبی به ساحت شعر. اتفاقی که پیش از این هم در ادبیات ما سابقه ی طولانی داشته است. خانه نشینی صداهای «شعر دیگر» در این دوره اتفاق می افتد و شاعران جوان با روحیه ی انقلابی و به شاگردی بزرگانی چون مهرداد اوستا، وارد صحنه می شوند. در تمام مدت جنگ تحمیلی ادبیات ما ادبیات حماسی است با مضامین دینی. مجالی برای شعرهای دیگر باقی نمی ماند که بی شک فرهنگ یک ملت و ظاهر ان وقتی مهم می شوند و معنا دارند که ملتی وجود داشته باشد و جنگ با دشمن خارجی وضعیتی است که ملیت و کشور را تهدید می کند، بنابر این این خانه نشینی زیاد هم دور از ذهن نبوده و نیست و انها که باید کاری می کردند در همین وضعیت هم بیکار ننشسته اند. بنابراین در این دوره ی دوم ژانر جدید با عنوان ادبیات دفاع مقدس شکل می گیرد که امروز نیز در بخش بندی خودش، وارد مرحله ی سوم شده است که مرحله تببین و تفسیر است؛ از حالت شور و شوق زمان جنگ و دوره ی تصویرگری وقایع جنگ گذشته و وارد مرحله ی سوم شده است.

در دوره ی اول بعد از انقلاب و دوره ی ادبیات دفاع مقدس، انچه رخ می دهد، تقبیح شدن مضامین زمینی و انسانی است. مفاهیم و عناوین مدرنی که پیش از انقلاب تا حدودی وارد فرهنگ ما شده بوده اند در این دوره تقبیح می شوند و به چشم ادبیات سخیف به انها نگریسته می شود. به عبارت دیگر ادبیات بیش از هر دوره ی دیگری در این دوره سیاسی است؛ حتی سیاسی تر از دوره ی انقلاب. چرا که محتوا یک محتوای معلوم می شود و چیزی به غیر از ان محتوا، مغایر با ارزشها تلقی می شود و با ان برخورد می شود. تنها باید در چارچوبی مشخص و با مضمامینی معین شعر گفت. اما این «تنها باید» الزامی همه گیر نیست. سوای عرف جامعه و الگوهای ارزشی حاکم، صدایی هم نمانده است که بتواند جریانی بسازد. برای مثال امین پور از بزرگان شعر انقلاب و دفاع مقدس بشمار می رود، ما امین پور را وارد در همه ی حوزه ها می بینیم. او از نوادر شعر انقلاب است و از ان دست شعرایی که اسمشان و رسمشان بر صفحات تاریخ حک می شود. اینگونه نیست که شعر تغزلی و شعر عاشقانه به تمامی طرد شود، درست است که تقبیح می شود اما از ان جلوگیری نمی شود؛ زبان شاعر را تنها با بریدن می توان خاموش کرد. سفارش نمی شود به این نوع شعر با این دست مضامین و توجه دستگاههای سیاستگذاری فرهنگی کشور متمرکز است بر روی شعر انقلابی و شعر محتوای انقلابی با فرم های کلاسیک. اما به هر حال گریزی از فرم های دیگر نیست. همانطور که این اتفاق تداوم می یابد و حتی تجربه هایی هم از جانب شعرای انقلاب و دفاع مقدس هم در این حوزه های فرمی جدید وجود دارد اما از این جریان حمایتی در سطح کلان فرهنگی نمی شود. ترجیح بر همان شکلهای کلاسیک است. شعر سیاسی، همانطور که پیشتر اشاره شد، ضرورت شاعری است اما وقتی سفارشی نبوده باشد و یا به عبارت اقای محمدعلی بهمنی «مناسبتی» نباشد. شاید در تمام حوزه ها بتوان کنترل سیاسی داشت اما در حوزه ی شعر و  ادبیات این کار بسیار مشکل است. چرا که شاعر در میان مردم زندگی می کند، با مردم زندگی می کند، و شاعر وقتی شاعر است که مخاطب داشته باشد اگر مخاطب وجود نداشته باشد و اقبالی به اثر نشود شعر زیر غبار زمان از یاد می رود. همین که شعر دیگر و شعر بطور کلی مخاطب دارد به معنای زنده بودن ان است.

شعر انقلابی و شعر دفاع مقدس، فی نفسه منجر به هیچ اثر منفی ای نیستند، چرا که ضرورت انها در زمان و وقت خودش نشان داده شد و گریزی از ان نیست. همانطور که شعر صدای مردم است، در زمان انقلاب و جنگ نیز باید همین نقش را بازی کند. اما نکته پس از این دوره هاست. دوره ی سوم، دوره ای است که شعر تبدیل به کالای فرهنگی می شود و تحت کنترل قرار می گیرد. از حالت ذوقی به معنای عام کلمه خارج می شود. ضرورت اینگونه شعر گفتن است که شاعر را به شعر گفتن وا می دارد. برای مثال شاعر انقلاب، هنوز احساس می کند که نیاز دارد با همان زبان و فرم، به بازنمایی همان محتوای انقلابی بپردازد که اکنون پس از سه دهه از پیروزی انقلاب، بهتر ان است که به تبیین ارزش های انقلاب بپردازیم و دستاوردهای ان، تا از مرزهای شعاری بودن فاصله بگیریم. وظیفه ی شاعری چنین حکم می کند که متناسب با امروز جامعه شعر بگوئیم. این دوره ی سوم تا امروز ادامه دارد اما کنترل ها کمتر شده اند و این کنترل به طرق دیگر صورت می گیرد. اما در چنین فضایی نیاز به یک نیمای دیگر بشدت احساس می شود تا جریانی بسازد و شعر و ادب فارسی را جانی دوباره بدهد. حافظه ی تاریخی بسیار مهم است، شعر انقلابی نباید به ورطه ی شعرزدگی فروبغلتد جوری که زمانمند باشد و با گذشت زمان فراموش شود. امروز دیگر باید از زوایای دیگر به ارزشهای انقلاب نگریسته شود، زوایایی که تا امروز کمتر مورد توجه بوده اند، متناسب با شرایط هنری و زمانی امروز ما، هم در نسبت با وضعیت شعری داخلی و هم در نسبت با ادبیات جهان. در ادبیات انقلاب اسامی بزرگی دیده می شوند و اساتید زیادی در این حوزه قلم زده اند اما کسی که جریان ساز باشد، نیما باشد دیده نمی شود. شاید شهامت شاعری و وظیفه ی شاعر را یکبار دیگر باید از نو تقریر کرد. شعر را باید رها کرد، تا خود قابله ی خود باشد. شعر کنترل شده زایشی نخواهد داشت.

دوره ی چهارم که تا امروز هم امتداد می یابد، دوره ای تجربه های جدید شعری است، با توجه به تبار مفهومی اش در دهه ی 40. رضا براهنی جریان ساز می شود. رویایی مانیفست شعر حجم را از زیر اوار و گرد و غبار تاریخ بیرون می کشد و شعر شکل دیگری می گیرد. براهنی با « خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» حرفی نو را مطرح می کند. جریانی از شاعران جوان آن دوره که امروز یا اثری از انها نمانده و یا اگر هستند به اعتبار همان دوره است، گرد این تئوری جمع می شوند و شعرهایی در تاریخ ادبیات ثبت می شود. اما این جریان انچنان که باید جاندار نیست. شاید بتوان گفت، انچنان که باید بسط داده نمی شود و در لایه های مختلف بررسی نمی شود. در مقایسه با نیما، این جریان که نمی توانست تاثیری انچنانی بر ادبیات فارسی بگذارد، صرفا تکانی بود که بی تاثیر از جریان سیاسی حاکم نیز نبود. رویایی هم اما می خواست به تنهایی، حجم شعر حجم را بر دوش بکشد که این کار شدنی نیست. وقتی اثار اکثر کسانی که زیر بیانیه ی شعر حجم را امضا کرده بوده اند، کمیاب و نایاب است و وقتیکه تعدد نوعی از این ایده ی مثالی وجود ندارد، نمی توان به تنهایی شعر حجم را به جایگاهی که داشته بازگرداند. (حجم مثالی است از فرم هایی که بوده اند و امروزه نامی از انها گرفته نمی شود.)

بنابر این شعر امروز ما بیش از هر زمان دیگر هم سیاسی است و هم سیاسی نیست. از انجا که دولت فرم و نگرشی خاص را مورد توجه خود قرار داده است، سیاسی است و این سیاسی بودن، نه تنها باعث پیشرفت ادبیات نمی شود که انرا در حالت سکون نگاه می دارد. نیاز به تجربه های شعری هم در فرم و هم در محتوا به شدت احساس می شود، شعر با محتوای ارزشی و انقلابی باید در فرم های دیگر خود را نشان بدهد، شعر های دیگر باید به مضامین دیگر روی بیاورند و مبادله میان انواع گوناگون فرمی و محتوایی باید صورت بگیرد. و مانند تمام حوزه های فرهنگی دیگر باید خالی از هرگونه تعصب باشد. ضرورت تاریخی به هر حال خودش را به ظهور می رساند، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم. همانگونه که وجوب شعر نیمایی و بعد شعر انقلابی خودش را به  وجود رساند. شعر باید در وجود شاعر حلول کند، اما نه به معنای عرفانی ان که امروزه باب زبان بسیاری از کسانی است که نه وظیفه ی شاعری می شناسند و نه درد را می فهمند، شعر صرفا ابزاری برای دستان تهیِ انهاست، تا وجهه ای داشته باشند. حلول، همان ضرورت است، یعنی شعر خودش را به شاعر بنمایایند، طوری که شاعر متعهد را گریزی از ان نباشد.

 

نکته آخر اینکه، این متن صرفا گزارشی بود از جریان شعر فارسی بعد از انقلاب، و تاثیر نگاه سیاسی به شعر، اگر از کسی اسمی برده نشد و یا اسم برده شده است تنها برای این است که سه دهه تاریخ شعر، انهم در کشوری مثل کشور ما که مردمانش بالقوه همه شاعر هستند، شاعر کم ندارد. اما مراد از شاعر در این متن، کسی است که جریانی بسازد که طرحی نو در بیافکند، که تاریخ ساز شود، که در تاریخ ماندگار شود، که متاسفانه از این دست شعرا بسیار کم داریم.  البته نگاه به تاریخ ثابت می کند پیامبران شعر فارسی به ترتیب ظهور کرده اند و این دوره های میانی همیشه وجود داشته است، شاعران خوب هم تاریخ شعر فارسی کم ندارد که در این دوره های میانی می زیستند اما همه حافظ، سعدی، مولوی و ... نشده اند. از نیما تا امروز هم راه زیادی نیامده ایم. باید صبور بود که تاریخ مشغول است.    

 

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 2  توسط احمد ح/ع  | 

 * این مقاله هم در همان شماره ی مجله ی گزارش به چاپ رسیده است

احمد عطارزاده: خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا را همه در ایران به شهرت نویسندگیش می شناسیم. شهرتی که هر روز بر مخاطبان او در ایران می افزاید. او تنها نویسنده ای است از آمریکای لاتین که توانست بعد از مارکز، جایزه ی نوبل ادبیات را در تاریخ به نام خود بزند. یوسا از نسلی می آید که نظم سنتی و کلاسیک ادبیات امریکای لاتین را برهم می زنند، سنتی که مدرن بود و با جادویش جهانی را تسخیر و شیفته ی داستان خود کرده بود. او اما در پی کیمیا نیست و جادوگری نمی داند، صرفا نویسنده است و به گفته ی خودش این داستانها هستند که او را انتخاب می کنند و نه او آنها را. یوسا می نویسد برای اینکه گریزی جز نوشتن ندارد، برای اینکه در دوران دبستان این حس به سراغش آمده و وظیفه ای جز نوشتن ندارد. برای تغییر جهان از رمان استفاده می کند، اما چیزی را تغییر نمی دهد و صرفا روای وقایعی است که بر بشر امروز و بطور اخص بر بشر استعمار شده می گذرد. بنابراین باید گفت که یوسا پیش از هر چیز ادبیات را در خدمت سیاست در می آورد؛ البته سیاستی که منتهی به ازادی نوع بشر می شود و نه سیاستی که زنجیری بر زنجیرهای پای آزادی بیافزاید. این نکته اما زیاد مورد قبول خود او نیست که در جواب این نویسنده ی بزرگ باید گفت: همانطور که خود شما نوشته های سارتر را زمانمند و تاریخی می دانید که با گذشت زمان از اعتبار می افتند، اگر کمال آزادی در جهان محقق شود انوقت نوشته های شما نیز به تاریخ خواهند پیوست. همانطور که عبدا... کوثری مترجم اثار یوسا به فارسی می گوید: تا وقتی حکومت توتالیتر و دیکتاتوری در جهان وجود دارد گفتگو در کاتدرال مخاطب دارد. این درست به معنای زمانمند بودن کارهای یوسا است. اما نه از جهات منفی که صد البته امثال این کتاب ها کور سویی است به امید، به اینده و به تحقق ازادی که لبان بشر تشنه ی آزادی را تر می کند. از اینجاست که می توان دلیل همه گیر شدن آثار او را در زبانها و فرهنگهای مختلف ردیابی کرد. 

او خود را تنها شهروند «پرو» نمی داند بلکه خود را فرزند آمریکای لاتین بطور کلی می داند. او مرزهای امریکای لاتین را بدلیل نزدیکی فرهنگی و تاریخی مردمان آن منطقه، مرزهایی فرضی و خیالی می نامد. در دوران جوانی یوسا از طرفداران کاسترو بود اما پس از گذشت چند سال از پیروزی او نظرش را عوض می کند و به جبهه ی لیبرال دموکراتها ملحق می شود. برای همین همیشه از منتقدین دیکتاتوری چپ در آمریکای لاتین بوده است. او نقش مردم عادی را در به قدرت رسیدن دیکتاتورها بسیار اساسی می داند و حتی این « دیکتاتوریهای کوچک» را خطرناک تر از دیکتاتوری های بزرگ می داند ونمی تواند برای این پارادوکس راه حلی ارائه کند جز تفوق نظامهای «چپ دموکرات» در آمریکای لاتین که بنظر او زیاد دور از ذهن نیست. بخصوص با جواب منفی مردم ونزوئلا به مادام العمر شدن ریاست جمهوری هوگو چاوز. برای او زیستن در جامعه معنای سیاسی می دهد. همین که فرد شهروند پولوس باشد، چه بخواهد و چه نخواهد زندگی سیاسی خواهد داشت. مشارکت در امور اجتماعی یک جامعه یعنی فعالیت سیاسی و اجتماعی که این هر دو زیاد از همدیگر دور نیستند. این فعالیت و دغدغه ی سیاسی اما بسته به جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند، از لحاظ کمی و کیفی متفاوت است. برای مثال او خود می گوید در جوامعی شبیه به جوامع آمریکای لاتین، نمی توان حتی برای بیست و چهار ساعت از مسائل سیاسی دور بود، برخلاف ارامشی که به نسبت مردمان کشورهای ازاد دارند.

موضوع این نوشته پرداختن به وضعیت سیاسی آمریکای لاتین نیست که اگر بود باید ابتدا از بافت فرهنگی و اجتماعی مردم آمریکای لاتین می آغازیدیم و سپس مساله ی دیکتاتوری و موقعیت چپ گرایی را در آنجا بر می رسیدیم و سپس تر از آن به رابطه ی ادبیات اعتراضی و ادبیات انقلابی با فضای آن جامعه می رسیدیم. که هیچکدام از اینها در این نوشته میسر نیست و صرفا نگاهی به بخش آخر این پژوهش خواهیم انداخت، یعنی ادبیاتی که نسل معاصر نویسندگان اسپانیایی زبان در آن قلم می زنند و واقعیت را با حداقل تخیل نویسندگی و شاعرانه به تصویر می کشند، البته نه تا آن حد که به ورطه ی تاریخ نویسی و روایت صرف تاریخی برسند. یوسا شبی که آدام اسمیت با او تماس گرفته بود تا به او بگوید که برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات شده است، در پاسخ به سوال او در مورد گرایشات سیاسی نویسنده چنین می گوید: « من فکر می کنم که نویسنده ها هم مانند سایرین شهروند هستند، و نسبت به مشارکت در مباحث اجتماعی و مشارکت در حل مشکلاتی که جامعه با آن روبروست، تعهد اخلاقی دارند. من هرگز فکر نکرده ام که سیاستمداری حرفه ای بشوم. آن یکبار هم که این کار را کردم بدلیل موقعیت خاص و عمیقا جدی پرو بود. در آن زمان تورم شدید داشتیم، تروریسم داشتیم و جنگ داخلی در کشور وجود داشت. درک من از وضعیت آن موقع این بود که همین دموکراسی نوپایی که داشتیم در حال اضمحلال و فروپاشی است، به همین خاطر وارد عرصه شدم. این همه ی آن چه بود که پیش آمد.

اما من آنرا به مثابه ی یک چیز خیلی استثنایی و یک تجربه ی زودگذر می دیدیم و نه بیشتر از آن. اما به عبارت دیگر، من فکر می کنم که نویسنده به عنوان شهروند باید در مسائل اجتماعی مشارکت کند. در غیر اینصورت نمی توانید اعتراض کنید و نمی توانید پس آن توقع مشارکت داشته باشید.

اگر واقعا به دموکراسی اعتقاد دارید دموکراسی یعنی مشارکت، و من نمی دانم چرا نویسنده ها، هنرمندان و روشنفکران باید خودشان را از این تعهد اخلاقی معاف کنند.»

این ها را اضافه کنید به زندگی سراسر سیاسی برنده ی جایزه ی نوبل، که با کتابهایش بزرگ و مشهور شد. او در تمام این سالهای به توصیه ی دوستش نرودا عمل می کرد. در شبی خاص نرودا به یوسا می گوید: « در راه شهرت مشکلات و سوءقصدهای فراوانی وجود دارد و اگر می خواهی به شهرت برسی مجبوری مستقیم به سمت این مشکلات بروی. و سینه ات را برای این مشکلات فراخ کنی.» یوسا نیز اینرا به خوبی می دانست و در دوران حکومت رقیت انتخاباتیش و رژیم او همیشه این وضعیت را تحمل می کرد. حتی شاید بیش از چند سینه برای تحمل این وضعیت نیاز بود. این تعاریف به معنی این نیست که یوسا انقلابی است اما آنچه واضح است مخالفت همیشگی اوست با دیکتاتوری چپ های آمریکای لاتین، مانند فیدل کاسترو و هوگو چاوز، و پیگیری تحقق ازادی برای بشریت. تا آنجا که در زمان جنگ عراق به انجا نیز سفر کرد و معتقد بود تحقق دموکراسی در عراق دور از ذهن نیست و نظرات متعددی درباره ی جنگ عراق ارائه کرد.

در آخر بگذارید این اجازه را به خودمان بدهیم که بگوئیم نوبل ادبیات امسال سیاسی تر از همیشه بود که با توجه به وضعیت فعلی جهان زیاد هم دور از انتظار نبود. چرا که اگر قرار بود یوسا برای داستانهاش نوبل بگیرد از 1982 که گابریل مارکز این جایزه را گرفت، تا اکنون این موقعیت وجود داشت. سیاست مفهومی سوای از وجه ی زیست بشر امروز نیست و نمی توان از مدیران استکلهم توقع داشت که بی تفاوت به مسائل سیاسی قضاوت کنند. به هر حال تا زمانیکه دیکتاتورهای بزرگ و کوچک در جهان وجود دارند و با هر ایدئولوژی و تفکری بر ازادی بشر حد می زنند، نویسندگان و فعالینی چون یوسا جاودانه هستند و قابل تقدیر، چه در جهان نیامده و وضعیت یوتوپیایی اینده که بشر به آن چشم امید بسته هم نمی توان از یوسا نام نگرفت که «گفتگو در کاتدرال» و «سور بز» نمونه های موفق و برجسته ی تلاش انسان برای رهایی از دیکتاتوری و حکومتهای توتالیتر است.

هر کجا که مخاطبان یوسا زیاد بود، شک کنید به وضعیت ازادی در ان کشور. مخاطبان خودشان را در داستانها جستجو می کنند و در پی آنچیزی هستند که ندارند.     

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 20  توسط احمد ح/ع  | 

* متن این ترجمه بصورت خلاصه در مجله ی گزارش به چاپ رسیده است. اما بدون ذکر نام!!!

ترجمه: احمد عطارزاده

رمانویس مشهور پرویی قسمت اعظم زندگی اش را وقف نویسندگی و بخشی از آنرا نیز صرف مبارزه با استبداد در امریکای لاتین کرده است. او در سال 1990 با طرح بازار آزاد وارد مبارزه انتخاباتی ریاست جمهوری شد اما هرچند که از آلبرتو فوجی موری شکست خورد همچنان بوسیله ی روزنامه نگاری و نویسندگی به مبارزه اش با رژیم استبدادی ادامه داد. او بیش از 30 کتاب نوشته و در سال 1996 برنده ی جایزه ی سروانتس شد. یوسا پیشه ی خبرنگاری را در پرو آغاز کرد و تفسیرهای مرتبی را برای روزنامه های اسپانیا می نوشت، جائیکه بیشتر سالهای عمرش را با همسر دومش در آنجا گذراند.

نماینده ی موسسه ی نوبل- آدام اسمیت: شما سالها در اوج بودید، اما می دانید دریافت این جایزه به چه معناست؟

یوسا: می دانم اما هنوز باور نمی کنم. باید ابتدا توی روزنامه ها بخوانم تا باور کنم. خیلی متاثرم، این دلگرمی خارق العاده ای است و صراحتا باید بگویم اصلا چنین چیزی را پیش بینی نمی کردم. من هرگز نمی دانستم که حقیقتا اسم من در میان کاندیداهای دریافت این جایزه بوده است. اما به هر حال این یک رویداد خارق العاده است و من واقعا غافلگیر شده ام. نوشتن بیشترین لذت زندگی من در تمام این سالها بوده است و از شما می خواهم که مراتب سپاسگذاری ام را به همه ی اعضای آکادمی برسانید.

آ.ا : حتما. اما اکنون کجا تدریس می کنید؟

یوسا: در نیویورک زندگی می کنم اما دوشنبه ها و سه شنبه ها در پرینستون تدریس می کنم.

آ.ا : شما در شهرهای مختلف بسیاری زندگی می کنید؟

یوسا: خب من اکثرا در لیما و مادرید زندگی می کنم و بین این دو شهر در رفت و آمد هستم.

آ.ا : نحوه ی نوشتن شما با جایی که در آن زندگی می کنید ارتباطی دارد؟

یوسا: فکر نمی کنم. خب من درباره ی جاهای متفاوتی می نویسم اما تنها برخی اوقات که درباره ی مکان مشخصی می نویسم به آنجا تغییر مکان می دهم. اما فکر نمی کنم محیط اطراف در ایده ای که برای داستان دارم تغییر زیادی بدهد. اما ممکن است که چنین باشد و امکان دارد که چنین هم بشود. اما خیلی آگاهانه نیست. شاید ناخودآگاهانه این اتفاق رخ بدهد.

آ.ا : درباره ی زبان چطور؟

یوسا: من قبول کرده ام که واقعیت زندگی در یک کشور خارجی_ اجازه بدهید بگویم_ زبان است. زبان، رابطه ای را که با اسپانیایی زبانها دارم تا حد بسیار زیادی بهتر کرده است. من فکر می کنم که زبان خودم را در این مواجهه ی مداوم بهتر درک می کنم. من در کشورهایی زندگی کرده ام که زبان ملی انها اسپانیایی نبوده است و به همین خاطر من با زبان خودم رابطه ی بسیار زیادی داشته ام و می دانید که نکات دقیق و ظریف احساسی و باورهای شخصی در زبان مادری هر کس بهتر درک می شود.

آ.ا : چرا در فرم ها و قوالب گوناگون می نویسید؟

یوسا: خب، من رمان نویسم اما فکر می کنم که داستان نویس عبارت بهتری باشد زیرا فیلمنامه و داستان کوتاه هم نوشته ام و می نویسم. من باور ندارم که سبک های ادبی متفاوت بتوانند عقاید و احساساتی را که تلاش می کنم در داستان بتصویر بکشم را تغییر بدهند. اما فکر می کنم که برخی از داستانها تنها توسط فیلمنامه بازنمایی و روایت می شوند تا اینکه در قالب رمان نگاشته شوند، برخی دیگر نیز در قالب داستان کوتاه بهتر تصویر می شوند تا در فرم های دیگر. اما ایده آل ترین راه برای بیان مابقی داستانها رمان است.

 

 

مجله ی مک لینز- ایزابل وینسنت: چطور تصمیم گرفتید کتاب « عصر قهرمان» را بنویسید؟ و این کتاب چطور دورنمای کارهای دیگر شما را تصویر می کند؟

یوسا: این کتاب درباره ی سالهایی است که در کالج نظامی پرو تحصیل می کردم. تمام دوران بچگی من توسط مادر و پدربزرگ و مادربزرگم کنترل می شد. و اولین ضربه ی واقعی روحی که خوردم زمانی بود که به مدرسه ی نظامی فرستاده شدم. آنجا یک نمای کوچک از پروی بزرگ بود با همه ی رنجها و خشم ها و تبعیض هایی که در جامعه ی آنزمان پرو وجود داشت. آنجا دانشجویانی از هر طبقه اقتصادی بودند که مجبور به تسلیم شدن در برابر سلطه ی نظامی بودند. آن وضعیت برای من کاملا جدید بود و ضربه های روانی شدیدی بهمراه داشت. آنزمان تجربه ی واقعا مهمی برای من بود چرا که من در آنجا برای اولین بار استبداد را درک کردم. این ایده ی پدرم بود که به درسه ی نظامی بروم زیرا فکر می کرد به این وسیله مرض ادبیات من درمان می شود. اما آنچه در آن زمان بر من رفت مواد مهمی برای کتاب اول من فراهم کرد.

ا.و : استبداد موضوعی است که شما بارها و بارها در کتابهایتان استفاده کرده اید. همچنین کتاب «سور بز» شما درباره ی روزهای پایانی رافائل تروجیو است که 31 سال بر جمهوری دومنیکن تسط داشت. حاکمان مستبد برای سالها بر سرزمین های آمریکای لاتین تسلط داشتند اما از جهتی هم در این سالهای اخیر بنظر می رسد که دوکراسی در حال ثابت کردن تسط خود بر منطقه است. نظر شمادر این باره چیست؟

یوسا: من کاملا از استبداد متنفرم. چه استبداد چپ گرا باشد و چه استبداد دست راستی ها. مثال دیکتاتورهای دست راستی، پینوشه است که من برای درک زمانی که او در راس قدرت شیلی بود وقتی نداشتم؛ و هوگو چاوز مثال خوبی است برای دیکتاتوری چپ ها در ونزوئلا. او یک دایناسور خطرناک است. اما من معتقدم که وقت زیادی برای اجرایی کردن امیالش ندارد.

ا.و : شما جزو کدام دسته از نویسنده ها هستید؟ وقتی روی کتابی کار می کنید دچار وسواس می شوید؟

یوسا: بهتر است من در مورد کارهای دیگران قضاوت کنم تا کارهای خودم. فقط می دانم که تنها زمانی یک کتاب را تمام می کنم که بیشتر از آن نمی توانم درستش کنم و باید کارهای دیگری شروع کنم در غیر اینصورت کتاب را تباه می کنم. اما خوشحالم که هرگز چنین کاری نکرده ام. من همیشه می خواهم برای بهتر شدن به کار ادامه بدهم اما درست در همان لحظه است که نمی خواهم گرفتار توهم نوشتن عالی ترین ها بشوم که این توهم انسان را کرخت می کند.

ا.و : آیا تا کنون افسوس خورده اید که چرا نویسنده شده اید؟ آیا دوست داشتید سیاستمدار با نفوذی می شدید و در انتخابات برنده می شدید؟

یوسا: من فلوبر را برای این گفته بسیار دوست دارم: « نوشتن راهی است برای زندگی کردن». در یک مرحله از زندگی این میل در زندگی من وجود داشت اما اکنون نمی توانم زندگی را بدون نوشتن درک کنم. تمام زندگی من حول کارم به عنوان نویسنده سیر می کند.

درست است که ادبیات می تواند تاثیر سیاسی داشته باشد. ادبیات مردم را نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنند حساس تر می کند. ارتباط با آن جهان کامل، زیبا، دوستانه و عقلانی ای که در جهان خوب ادبیات وجود دارد، خوانندگان را بسیار بیشتر از کاستی های جهان آگاه می سازد. گواه این ادعا هم این است که همه ی رژیم های استبدادی بدون استثنا در راه سانسور ادبیات فعال هستند، زیرا مردمی که ادبیات خوب را می شناسند، بسیار به سختی می توان تحت تسلط و کنترل داشت.

 

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 20  توسط احمد ح/ع  | 

جایزه نوبل ادبیات سال 2010 به کسی رسید که در جامعه ادبی جهان چهره ای شناخته شده و مشهور بشمار می رود. روشنفکری فعال و با استعدادی انکار ناشدنی، ماریو بارگاس یوسا.

یوسا کاندیدای دائمی و چندین ساله ی این جایزه بود. اسم او از سال 1982، هر سال به عنوان یک گزینه ی شناخته شده مطرح می شد. او در طول زندگی نویسندگی‌اش به راحتی می توانست بعد از شاهکارهایی که نوشته بود این جایزه را از آن خود کند، رمانهایی مانند «خانه سبز» و « گفتگو در کاتدرال» که همه اینها قبل از سال 1975 چاپ شده‌اند.

 اما با گذشت زمان او هر چه بیشتر به معرفی سبک نگارش متنوع و سرشار از استعدادش پرداخت و این امید می‌رفت که او توسط مسئولین استکهلم زودتر از اینها انتخاب شود. وقتی که خیلی سال پیش نویسنده‌ای از او پرسید که چرا موسسه نوبل از معرفی او اجتناب می‌کند، با خنده‌ای کنایه آمیز جواب می‌دهد که او گزینه‌ای سیاسی است.

http://www.khabaronline.ir/news-100999.aspx

http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=13674

+ نوشته شده در  89/07/26ساعت 1  توسط احمد ح/ع  | 

گفتگو با مدیر مسئول انتشارات روایت فتح به مناسبت هفته دفاع مقدس

به هر حال در زمینه  دفاع مقدس شما کتب فراوانی چاپ کرده اید، اما نکته‌ای که به چشم می خورد و امروز هم بحث آن داغ است، مساله خاطره نگاری دفاع مقدس است. گمان می رود که تنها خاطرات فرماندهان و سرداران بزرگ  مورد توجه ناشران قرار گرفته است، گویی شهدا و جانبازانی که سمت و پست سازمانی نداشته‌اند کمتر مورد توجه هستند. در حالیکه زندگی هر کدام از انها یک کتاب بالقوه است که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. نظر شما در این باره چیست وسیاست گذاری‌های  روایت فتح در این رابطه چگونه است؟

مساله دفاع مقدس را باید بصورت یک مساله جاری و ساری نگاه کرد و ارزش‌های آن در تمام زمانها جاری است. کتابهای موسسه ما تنها در مورد شخصیت‌های بزرگ نبوده‌اند. درست است که شخصیت‌های بزرگ را نیز از زوایای مختلف مورد توجه قرار داده ایم، چه از نظر زندگی شخصی شهید، از منظر همسر شهید و منش شهید در برهه های زمانی مختلف؛ اما صرفا اینطور نبوده است که تنها به شخصیت های بزرگ توجه کنیم.

برای مثال ما در مورد جنگ دزفول کتاب داریم که یک جنگ شهری بود و نه فرمانده بزرگی داشت و نه شخصیت مهمی و نه قهرمانی در آنجا بوده است. صرفا مردم بوده‌اند و جنگ شهری بوده است و قهرمان آن جنگ تمام مردم شهر بوده‌اند. برای ما موضوع مهم است و نه اسم و رسم.

http://www.khabaronline.ir/news-95241.aspx

http://www.not.ir/news/56338.aspx

+ نوشته شده در  89/07/04ساعت 21  توسط احمد ح/ع  | 

بررسی جایگاه زبان فارسی در گفت‌وگو با سیاوش جمادی

زبان امری منجمد و تغییرناپذیر نیست

زبان امری منجمد و تغییرناپذیر نیست

فرهنگ > ادبیات  - دوران مدرن دوران فعال شدن تفکر از طریق انتشار و پاسخگویی است، از طریق جدل، بحث و گفت‌و‌گو و گذر از احساسات شخصی و تعصبات و دوران وارد شدن به عقلانیزه کردن مسائل است.

احمد عطارزاده: این روزها، کمتر نویسنده ای است که مانند سیاوش جمادی، دغدغه فرهنگ و اندیشه داشته باشد. جمادی از سالهای دور با انتشار مقالات متعدد نشان داده متفکری بی توجه به فضای زیست و جامعه اش نیست.

در بسیاری عرصه ها ورود کرده است و به حق که نظرات او برای اهل فن، مفید و خواندنی بوده و هستند. آثار او به دفعات به عنوان کتاب سال انتخاب شده اند؛ «متافیزیک چیست»، «زمینه و زمانه پدیدار شناسی» و «سیری در جهان کافکا» کتابهایی هستند که از میان آثار او برگزیده شده اند، «زمینه و زمانه پدیدار شناسی» او در سال 86 برگزیده کتاب سال شد.

شما این فرض را که «زبان فارسی زبان اندیشه نیست» قبول دارید و آیا باید کم فروغی یا بهتر بگویم، بی فروغیِ زبان فارسی، در برابر زبان عربی را در نحو و ساختار زبان فارسی جستجو کرد یا عوامل دیگری باعث ندرخشیدن زبان فارسی در حوزه اندیشه شده است؟
ببینید، ضرب المثلی هست که می گوید: «در دیکته نانوشته همه بیست‌اند.» زبان در اثر تفکر و مراوده و گفتگو ورز می‌آید. زبان آلمانی توسط کسانی مانند کانت، لوتر، هگل، گوته و... پخته و مستعد شد، همچنان که زبان فارسی توسط شعرای بزرگ و متفکران بزرگ ورز آمده و پخته شده است. حال این زبان چرا در زمینه حکمت جوان و خام است؟

اولین دلیلی که باید عرض کنم این است: برای اینکه وارد دنیای مدرن نشده‌ایم. این زبان، زبان مدرن نشده است، گزاره‌ها هنوز وارد دنیای مدرن نشده‌اند. برای روشن شدن مطلب، رجوع می دهم به «پیشگفتار فلسفه حق» هگل، او آنجا می گوید، مشخصه دوران مدرن، ویژگیِ دوران مدرن یک سرسختی و لجاجتی است افتخارآمیز، و اینکه تا تفکر چیزی را تبیین نکرده باشد، انسان آن را جزء اعتقادات خود در نمی آورد.



http://www.khabaronline.ir/news-85322.aspx

 http://www.poetry.ir/archives/001834.php

+ نوشته شده در  89/05/30ساعت 20  توسط احمد ح/ع  | 

 

سه شنبه گذشته، هجدهم خرداد، گروه فلسفه دانشکده علوم انساني دانشگاه آزاد  واحد تهران شمال طي همايشي با عنوان " تفکر يا تغيير" ميزبان دانشجويان و اساتيد حوزه فلسفه بود.
برگزاري چنين همايشي نويد مي دهد که مي توان فارغ از ادعاهاي فردي و تخريب سايرين-  که اين روزها در رسانه ها و مجلات فلسفي به وفور ديده مي شود- دور يک ميز نشست و اميدوار بود که بتوان تلنگري به ساحت تفکر آکادميک در ايران وارد کرد، آنوقت، هم مي توان مدعي ايجاد تغييرهاي بنيادين در فهم و خوانش فلسفي شد و هم چشم به راه آزادي انديشه بود.
در چنين فضايي است که علوم انساني پويا و زايا خواهيم داشت و در اين فضا مفهوم "بومي شدن" را بهتر درک خواهيم کرد. گذشته از پاسخ اساتيد به مسائل مطرح شده که جمعي از ديدگاه هاي امروز جامعه فلسفي ما بود، بايد اميدوار بود که دوستان و اساتيد بزرگي که اين روزها مدعي صحت فهم فردي خويش هستند نيز يک بار ديگر احترام به انديشه هاي ديگر را سرمشق خود بسازند و يادمان نرود که پدر فلسفه "افلاطون" هم در آثارش از راه گفت وگو به روشنگري و تبيين مسائل مي پرداخت.

http://www.mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=12173

+ نوشته شده در  89/03/25ساعت 1  توسط احمد ح/ع  |